مهدی
در سکوت دادکاه سرنوشت / عشق بر ما حکم سنگيني نوشت گفته شد دل ها از هم جدا / واي بر اين حکم و اين قانون زشت . .
مهدی
از دوست چه ميماند در آينه فردا / جز حرف دل انگيزش ، جز خاطره اي زيبا . . .
مهدی
خزان بنشست و گل با بادها رفت / چه آسان ميشود از يادها رفت . . .
مهدی
آهاي يارم و دلدار ، منم عاشق تن دار / ببين دل تو دلم نيست ، واسه لحظه ديدار . . .
مهدی
تا تويي در خاطرم ، با ديگران بيگانه ام / با خيالت همنشينم ، گوشه اي زندانيم
مهدی
وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت ولی نظرت را از من مگیر یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی
مهدی
معشوق به عاشق گفت چه قیمتی را برای عشقت می دهی ، عاشق گفت همه چیزم را ، معشوق گفت فرزند برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است فرزند کوچکت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است جوان برومندت را می خواهم عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت زینبت را ، تمام زندگیت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم. معشوق گفت لبخند رضای خودم را به تو بخشیدم !
مهدی
من با تو سخن می گویم . . . . . رساتر از همیشه و تو حرفهایم را می شنوی . . . . . روشن تر از هر روز بگذار از عشق سخن نگویم بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم چرا كه من عشق را با كلام در نیافتم برای من عشق نه كلام است ، نه صوت و صدا چیزی است وسیع تر از همه اینها وسیع است و با نجابت . . . . . مانند دلت با شكوه است و پر رمز و راز . . . . . همانند چشمانت عمیق است و پر از صداقت . . . . . همانند اندیشه هایت بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت و به ژرفناكی نگاهت و گفتی كه معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها ! و من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام ! چه رازیست در این فاصله . . . . . نمی دانم كه هر چه میگذرد مرا شیداتر می كند . . . و من . . . . . شیدا می مانم بگذار از عشق سخن نگویم بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم .
مهدی
كشاورزی بود كه تنها یك اسب برای كشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار كرد. همسایه ها به او گفتند: چه بد اقبالی! او پاسخ داد: ممكن است. روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت. همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی! او گفت: ممكن است. پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شكست. همسایه ها گفتند: چه اتفاق ناگواری. او پاسخ داد: ممكن است. فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند. همسایه ها گفتند: چه خوش شانسی ! او گفت: ممكن است. و این داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگی ادامه دارد...
مهدی
یک روز می بوسمت ! فوقش خدا مرا می برد جهنم ! فوقش می شوم ابلیس ! آن وقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی ! جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !
مهدی
دلم ترسیده ،
که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .
آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ،
حالا آن قدر دوست داشتنی شده
که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ،
هزار هزار حرف باشد .
مهدی
یک روز می بوسمت ! هر چه پیش آید خوش آید ! حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !
عمرا کسی که پروفایلش خصوصی باشه رو دنبال کنم
تو پروفشم نمیرم 
13 سال و 1 ماه و 5 روز و 11 ساعت و 10 دقيقه قبل
باریک 
13 سال و 1 ماه و 5 روز و 11 ساعت و 9 دقيقه قبل

13 سال و 1 ماه و 5 روز و 11 ساعت و 6 دقيقه قبلسروین چی گفت؟؟؟؟
13 سال و 1 ماه و 5 روز و 11 ساعت و 6 دقيقه قبل
فوش دادم باووو 
13 سال و 1 ماه و 5 روز و 11 ساعت و 2 دقيقه قبل