میترا
برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم دست نوازش بر سرش میکشم میگویم: «غصه نخور، میگذرد …» برای دلم، گاهی پدر میشوم خشمگین میگویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….» گاهی هم دوستی میشوم مهربان دستش را میگیرم میبرمش به باغ رویا … دلم ، از دست من خسته استــ
میترا
یه " فنجان خالی " ... ؟ را که نگاه میکنم گلـویم به خاطر چای هایی ... که با تو نخورده ام چقدر میسوزد ...
فقط نی نی
بچه بودیم همه رو به اندازه ۱۰ تا دوست داشتیم؛ بزرگ که شدیم بعضی ها رو اصلا دوست نداریم، بعضی ها رو کم و بعضی ها رو بی نهایت.کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم. بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد یادمون می رفت؛ بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سال ها یادمون میمونه و آشتی نمی کنیم بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم؛ بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخ هم سرگرممون نمی کنه
فقط نی نی
شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛ حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی کاش دلامون به بزرگی بچگی بود کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود کاش قلب ها در چهره بود
میترا
دوسـتـای واقـعـی پشت سر هم حـرف نـمیـزنـن جمع میشن با هـم پشت سر بـقیـه حرف میـزنن !! ( از کتاب اصول زندگي – جلد ۸ – پـاورقی صفحه ۲۰۱۳ )