محمد سیادت
در جنگلی که چوپان
سگ گله را از غذا خوردن تحریم میکند
سگ با گرگ ها همدست میشود
و گوسفند ها چاره ای جز مردن ندارند
بر فراز چنین بیشه ای لاشخورها مدام درحال پروازند
و روباه ها سلطان جنگ
محمد سیادت
بر اساس گزارش رسمی ؛ زندگی خوب و شاد و آرام است نهراسید گوسفند عزیز! گرگ هم مثل بره ها رام است بر اساس گزارش رسمی ؛ بهترین سال ، سال جاری بود پر تحرک ، پر از نشاط و شتاب ، مثل خرکیف و خرسواری بود بر اساس گزارش رسمی ؛ روزنامه زیاد و آزاد است شاید از آزادی زیادی ، چند تا روزنامه مازاد است شاید احساس می شود گاهی پرخوری می کنند مطبوعات رو به روی لباس شخصی ها ، قلدری می کنند مطبوعات بر اساس گزارش رسمی ؛ دشمنان بی شعور و نادانند بیست و سی را چرا نمی بینند؟ ایرنا را چرا نمی خوانند؟ تا ببینند کارها خوب است ، تا بخوانند وضع مطلوب است ملت آزاد و راضی و خندان ، دولت از هر لحاظ محبوب است بر اساس گزارش رسمی ؛ هیچ کس ، هیچ وقت ، هیچ نگفت نه صدای گلوله ای برخاست ، نه کسی روی خاک در خون خفت بر اساس گزارش رسمی ؛ عده ای ناگهان یهو مُردند! عده ای نیز ناگهان خود را بی خودی پشت میله ها بردند! بر اساس گزارش رسمی ؛ گم شده خط فقر در ایران شایعات است فقر و بیکاری ، شایعاتی که عده ای نادان بی جهت پخش می کنند آنرا تا بگویند زندگی سخت است ما که تکذیب می کنیم از بیخ! هرکه تکذیب کرد خوشبخت است بر اساس گزارش رسمی ؛
محمد سیادت
وفای سگ ... نجابت اسب ... عشق مرغ عشق دانایی جغد ... ریز بینی عقاب ... اراده گاو ملوسی گربه ... بلند پروازی شاهین قیمت سنجی موش ... شوخ طبعی میمون ظرافت پرستو ... مقاومت کلاغ خوش آوایی بلبل... لظافت گل ما انسانها به کدامین داشته خود مغروریم ؟؟؟
محمد سیادت
امسال می خواستم به مناسبت پیروزی انقلاب "اسلامی" خونه ام رو چراغونی کنم ، اما حساب کرم با این وضیعت برق ، به صرفه نیست ، منصرف شدم ! خواستم نذری بدم ، اما از قیمت برنج و روغن و گوشت رو فهمیدم و منصرف شدم ! خواستم روی پشت بام الله اکبر بگم ، اما فکر حنجره ام را کردم با این ویزیت دکتر ها ، منصرف شدم ! خواستم توی نت مطلب بزارم ، ولی سرعت نت اونقدر پایین بود که نتونستم عکس پیدا کنم ، منصرف شدم ! خواستم به راهپیمایی برم ، اما یاد بنزین و کرایه ی تاکسی ها افتادم ، منصرف شدم !....زیـــــــــــنگ... .. الان میام دوباره ادامه ی متن رو می نویسم ! آخه زنگ در رو زدن ، الان میام ... ... ... اوه ، دم در چند تا آقای ریشو اومدن ، میگن باید باهاشون برم پایگاهشون ! فکر کنم گرفتنم !
محمد سیادت
هرچی بیشترمیگذره وعلم پیشرفت میکنه کل مردم دنیا رویاهاشون به حقیقت می پیونده ،ماجوک هامون تبدیل به واقعیت میشه!
محمد سیادت
یادش بخیر روزای جمعه برنامه تلویزین از ساعت 2 شروع میشد اول برنامه کودک بود تا ساعت 4 بعد فیلم سینمایی شروع میشد همه خانواده مینشستند فیلم ببینند هفته ای یک فیلم سینمایی
محمد سیادت
اینائی که وقتی تلفن جواب نمیدی, ۸۴ بار پشت سر هم زنگ میزنن، همونایین که تو ترافیک هی بوق میزنن، فکر میکنن با بوق راه باز میشه..
محمد سیادت
بعله. یه روز زن گرفتن اونقدر گرون میشه که میشه سند ازدواج گذاشت زندونی آزاد کرد
محمد سیادت
امروز رفتم ازمایش دادم. . . دکتر گفت: . . . ... . . . . . لایک خونت به شدت اومده پایین. . . لایک کنید تا نمردم
محمد سیادت
جاتون خالی خونمون کنار خیابون اصلیه ... از صبح شاهد مشتهای گره کرده و فریادهای خروشانم ... الان وجودم بوی انقلاب میده....فقط لامصبا یه ساندیس پرت نکردن بالا ! گلوم خشکه!
محمد سیادت
بیایید اینبار نخندیم!!!!!!!
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند ! به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !
...
به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !
به دستان پدرت ، به جارو کردن مادرت ، به راننده ی چاق اتوبوس ، به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد ، به راننده ی آژانسی که چرت می زند ، به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند ، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند ، به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد ، به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی ، به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان ، به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی ، به هول شدن همکلاسی ات پای تخته ، به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای را پر کنی ، به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی ، .............. نخند ، نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...
که هرگز نمی دانی چه دنی
محمد سیادت
بی هوا ویارت را دارم ...همه را پرسیده ام... هیچ چشمی تو را ندارد
محمد سیادت
از همان ابتدا دروغ گفتند! مگر نگفتند که "من" و " تو"....."ما" میشویم پس چرا حالا "من" اینقدر تنهاست؟؟ از کی " تو" اینقدر سنگ دل شد؟؟ اصلا " او " را که وارد بازی کرد؟؟ که آمد و "تو" را با خود برد و شدید " ما " می بینی قصه ی عشقمان را فاتحه ی دستور زبان را باید خواند!!