هوا بارانی بود و من از پشت پنجره قطرهای بارانی را که به شیشه می خورد رو نگاه می کردم. مسابقه ی عجیبی بود .هر قطره سعی میکرد زودتر از بقیه به پایین شیشه برسه حتی در بین راهش قطره های دیگر را در خودش حل میکرد وسریعتر به راهش ادامه میداد .درست مثل مسابقه ی زندگی که همه میخوان زودتر به هدفشون برسن ولی چه خوب میشد به جای زمین زدن همدیگه دست همو میگرفتیم...
ای دل غافل
13 سال و 5 ماه و 22 روز و 2 ساعت و 56 دقيقه قبل