mostafa
باید عاشق شد و خواند* باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست* پشت دیوار کسی می گذرد می خواند *باید عاشق شد و رفت *چه بیابانهایی در پیش است* رهگذر خسته به شب می نگرد* می گوید : چه بیابانهایی باید رفت *باید از کوچه گریخت* پشت این پنجره ها مردانی می میرند *و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند *پشت دیوار کسی دریاواری بیدار* به زنان می نگریست* چه زنانی که در آرامش رود* باد را می نوشند* و برای تو *برای تو و باد *آبهایی دیگر در گذرست* باید این ساعت اندیشه کنان می گویم*رفت و از ساعت دیواری پرسید و شنید* و شب و ساعت دیورای و ماه* به تو اندیشه کنان می گویند *باید عاشق شد و ماند *باید این پنجره را بست و نشست* پشت دیوار کسی می گذرد می خواند *باید عاشق شد و رفت بادها در گذرند
mostafa
کاش یادت نرود.. روی آن نقطه پر رنگ بزرگ. بین بی باوری آدمها ... یک نفر میخواهد که تو خندان باشی... نکند کنج هیاهوی زمان بروم از یادت..
mostafa
ماسه ها فراموشکارترین رفیقان راهند پا به پایت می ایند . انقدر که گاهی سماجتشان در تاریکی حوصله ات را سر میبرد. اما کا[!]ت تا اندک بادی بوزد یا خرده موجی برخیزد تا برای همیشه از حافظه ضعیفشان رو به پایت پاک شود ... ما از نسل ماسه نیستیم از نسل صدفهاییم... صدفهایی که به پاس اقامت یک روزه تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه میکنند...
mostafa
زنده یاد احمد شاملو آیا تلاش من یکسر بر سر آن بود تا ناقوس مرگ خود را پر صداتر به نوا آورم!
mostafa
این روزها که می گذرد....! دل تنگی هایم مرا در آغوش می کشد این روزها که می گذرد ....! نگرانی ها بر دوشم می گیرند وقتی تو را کم دارد این روزها که می گذرد.....! یک نفر در من صدایم می کند می خواند مرا به تو به خودم این روزها که می گذرد ، چشم در چشم باد شمالم بی قرارتر از همیشه و نگاهم که بر در خشک می شود، خیس، خیس این روزها بد جور شب می شوم به سحر که می رسم حسود می شوم طفلک دلم این روزها که می گذرد...!!
mostafa
... ای روزهای خوب که در راهی! که ای جاده های گم شده در مه! ای روزهای سخت ادامه، از پشت لحظه ها به در آیید! ای روزهای آفتابی ! ای مثل چشم های خدا، آبی! ای روز آمدنت! ای مثل روز، آمدنت روشن! این روزها که می گذرد، هر روز در انتظار آمدنت هستم!
mostafa
حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست سر عقل آمده هر بنده که دیوانه توست دل من اگر که از عشق نصیبی دارد حضرت عشق به من لطف عجیبی دارد بگذارید، بگذارید که بیمار بماند این دل با تب عشق دلم حال غریبی دارد لحظه میمیرد و من آخر سر میپوسم عشق ای ناجی من دست تو را میبوسم