مصطفائی فر
داستانهای شاهنامه به نثر/فریدون به دیدار مادرش رفت و به او گفت بجنگ ضحاک می رود.بعداً فریدون از آھنگران خواست برایش گرزی درست کنند
مصطفائی فر
شاهنامه سند لیاقت زبان فارسی است/ابعاد شاهنامه آن چنان وسیع است که تقریبا نه تنها همه مسایل ایران بلکه مسایل بشریت را نیز در بر می گیرد.
مصطفائی فر
رفته بودی تو و در حسرت رویت چه کشیدم/ از غم هجر تو در چشم ترم خواب ندیدم /من که یک عمر ز دستم ننهادم می و ساغر /خون دل را عوض باده و ساغر بچشیدم
مصطفائی فر
شده همدمم چو رفتی همه اشک و بی پناهی /که نصیب من ز عشقت شده حسرتی و آهی/ شب تیره ی فراقت به امید صبح وصلت /بنموده ام تحمل که جز این نمانده راهی
مصطفائی فر
مولانا خود میگوید که ایرانی است
مصطفائی فر
آشفته تر از زلفت هر لحظه و هر روزم /با داغ غم هجرت می سازم و می سوزم/ درگیر نگاه تو ماندست نگاه من/ زین روست به تصویرت من چشم همی دوزم /بر دفتر احساسم نام تو چو بنویسم/ شور و شرری تازه در شمع دل افروزم /بر هر که نمودم رو دیدم غم و بد عهدی/ کس نیست در این عالم غمخوارم و دلسوزم/ روزی دل من پر شد از عطر حضور تو /افسوس که اینک من حسرت به دل اندوزم /در بین غزلهایم تو نابترین هستی/ کز شیوه ی چشمانت شعر و غزل آموزم /((منصور)) و شب تارش پایان نپذیرد تا /آیی و بدانی من آن عاشق دیروزم
مصطفائی فر
آشفته تر از زلفت هر لحظه و هر روزم/ با داغ غم هجرت می سازم و می سوزم/ درگیر نگاه تو ماندست نگاه من /زین روست به تصویرت من چشم همی دوزم /بر دفتر احساسم نام تو چو بنویسم /شور و شرری تازه در شمع دل افروزم
مصطفائی فر
حج در گلستان سعدی / در کاربرد واژه قبله می گوید: در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت، تا به جایی که قبله چشمم جمال او بودی… .
مصطفائی فر
درد دل ، من با که گویم؟ محرم رازی نباشد /چون پر و بالم شکسته شوق پروازی نباشد/ در جهان بی کسی ها بر چه کس تکیه توان زد؟ /جز دل دیوانه ام چون یار و دمسازی نباشد
مصطفائی فر
شمشیر من ای ایران بر دشمن تو تیز است /در راه تو جان دادن ناچیزترین چیز است/ ای مادرم ای ایران ای جایگه شیران /خاک گهر افشانت به به که چه زرخیز است
مصطفائی فر
نمی دانم پس از مرگم سراغ از من تو می گیری؟ که دانی مرده ام از غم،ز دلتنگی و دلگیری؟ که بینی سنگ قبرم رابه رویش حک شده جانا تو آخر آمدی اما چرا عشقم به این دیری؟