یه #خاطره : یه روز #مامان ِ بنده داشتن با چرخ خیاطی ملحفه می دوختن ... هی دوختن و هی دوختن ... و همچنان می دوختن ... که برگشت به من گفت این قرقره عجب قرقره ایه ... چقدر با برکته تموم نمیشه ... تا اینو گفت به جوووووون ِ خودم که همون آن، قرقره از وسط دو نِص شد ... واز اونجا بود که من به نیروی عجیب چشم ایمان آوردم
پروفــت قَشنگهِ ;X
12 سال و 11 ماه و 1 روز و 9 ساعت و 59 دقيقه قبلموفــق باشی -/35/-
مرسی عزیز ...


12 سال و 11 ماه و 1 روز و 9 ساعت و 38 دقيقه قبل