یه #خاطره : یه روز #مامان ِ بنده داشتن با چرخ خیاطی ملحفه می دوختن ... هی دوختن و هی دوختن ... و همچنان می دوختن ... که برگشت به من گفت این قرقره عجب قرقره ایه ... چقدر با برکته تموم نمیشه ... تا اینو گفت به جوووووون ِ خودم که همون آن، قرقره از وسط دو نِص شد ... واز اونجا بود که من به نیروی عجیب چشم ایمان آوردم
امروز سوار تاکسی بودم به آقای رارنده عرض کردم من فلان جا پیاده میشم بلد نیستم لطفاً خودتون حواستون باشه ... دیدم با دعوا گفت کجا می خواین پیاده شی براش با ملایمت توضیح دادم ... با همون حالت گفت حالا شد ... داشت درسته قورتم می داد ... ملت واقعاً اعصاب مصاب تعطیلنا
امروز واسه انجام کار دانشگاهی یه بنده خدایی رفتم دانشگاه ... تو راه انقدر خوابم میومد این شکلی بودم تا اینکه یه پیرزن ِ با تیپ خفن ( موهای بِلُند ، شلوار لی ، مانتو بالای زانو و ...) تو مترو سوار شد با دیدنش این شکل شدم ... اونم این شکلی نگام می کرد ... خلاصه هیچی هی من اینطوری زل زده بودم بهش هی اونم اینطوری جواب میداد ... همونجا بود که باخودم گفتم : اگه این پیر ِ که من دبگه باید برم بمیرم ...
در دورترین و #بی_هیاهوترین نقطه یِ دنیا دلم یه کلبه یِ #متروکه داره ... که توی خرابه هایِ این کلبه گنجی پنهانِ به نام *#محبت* ... گنجی که ارزشش درک نشه در خرابه نفهته س تا ابد
تنها #دلخوشی_م اینه که ... به دستهای ِ یه #خدای_بزرگ تکیه داده ام ... که هرگاه #اشک می ریزم با دستاش اشکمو از رو گونه هام جمع می کنه ... و حس قشنگی رو بهم هدیه می کنم ... اونم حس ِ عشق به #پناهگاهش ِ ...
پروفــت قَشنگهِ ;X
12 سال و 10 ماه و 29 روز و 17 ساعت و 27 دقيقه قبلموفــق باشی -/35/-
مرسی عزیز ...


12 سال و 10 ماه و 29 روز و 17 ساعت و 6 دقيقه قبل