مصطفی جانقربان
قدمزدن به همراه وجدانمان در كوچه هاي امروز...
مصطفی جانقربان
عباس: حاجی گِـلوم مـِسوزه... میشه دستاتو بذاری رو گلوم؟! ------------------- کاظم : (با اکراه دست خونیش رو عقب میکشه)..آخه...! ------------------------ عباس: نــِه حاجی!..همی دستارو بذار... میخوام همینا باشه... -------------- کاظم: اصغر یک جوک رو برات نسخه پیچیده،گفته هر چند ساعت برات تعریف کنم... عباس: هـا! بـُگــو... کاظم: یک شب تو جبهه قرار بوده عملیات بشه.... میپرسن کیا داوطلب اند؟!... از اون جمع یه تــرکه ، یه رشتی ، یه قزوینی ، یه لـر ...(بغض کاظم)... یه فـارس ، یه بـلوچ ، ..... -- عباس؟! ... عباس؟! ----------------------------------------------------------------------------------------------- آژانس شیشه ای - ابراهيم حاتميكيا
مصطفی جانقربان
روز مرد هم پیشاپیش مبارک و .....
مصطفی جانقربان
اعترااااااااااااااااف کن وگرنه خفه ات میکنم !
مصطفی جانقربان
سر شام گریه نکنید، غذا رو به مردم زهرنکنین. سماور بزرگ و استکان نعلبکی هم به قدر کفایت داریم. راه نیفتین دوره در و همسایه پی ظرف و ظروف.آبروداری کنین بچه ها،نه با اسراف. سفره از صفای میزبان خرم می شه،نه از مرصع پلو. حرمت زنیت مادرتون رو حفظ کنین. محمدابراهیم،خیلی ریز نکن مادر،اون وقت می گن خورشتشون فقط لپه داره و پیاز داغ داشت ....... [ مادر - علی حاتمی ]
مصطفی جانقربان
این که دیگه نوشتن نمیخواد....
مصطفی جانقربان
انسان ، به وسعتِ تفکرش آزاد است !!
مصطفی جانقربان
امروز بر کدام پله قدم گذاشتی؟؟؟؟؟