nafas-74
چه کسی میگوید که من هیچ ندارم ...؟
من چیزهای با ارزشی دارم ...!
حنجره ای برای بغض ...
چشمانی برای گریه ...
لبهایی برای سکوت ...
دستهایی برای خالی ماندن...
پاهایی برای نرفتن ...
شبهایی بی ستاره ...
پنجره ای به سوی کوچه بن بست ...
و وجودی بی پاسخ
nafas-74
راستي يادت نره ... اين سيگاري كه مي كشم روزي!!! بخاطر "تو" ترك كرده بودم ...
nafas-74
چقدر سخت است ک با اشناترینت بیگانه باشی بعداز این همه عبور کبود..... قول میدهم دیگر قدر خلوت هایم را بدانم....!
nafas-74
خـدايـا …!!! بـَراے خامـوشے شبــ هـاے انتظارم فقط يهـــ [ فـوتــ ] کافيـهـ ! خـاموشم کن …! خسـتـہ ام ..
nafas-74
رسم عجیبی است!!! همان هایی که بخاطرشان قصد پرواز میکنی، بالت را می شکنند... و چقدر عجیب است، دریا!!! همین که غرقش میشوی تو را پس میزند مثل ادمها!!!
nafas-74
سبد قلبم را! پر خواهم کرد از عطر تنــت تا که یادم باشد روزی!!! "اینجا" بودی ... نزدیک تر از من! به خودم ...
nafas-74
خوش بودن که به همین سادگــــی نیست! کلی ماجرا دارد... باید تو باشـــی و باران روی مبل ِ کنار شومینه جامهای شـــــراب و سیگار پشتِ سیگار گرمای دستــــهای تو باشد لبخندت... و چشمان ِ من خیره به این همه زیبایــی... انگار خوش بودن به همین سادگی ست!
nafas-74
و من هنوز تو را مثل “ تمام شد ” مشق شبم دوست دارم . . .
nafas-74
قصه ی من هنوز تمام نشده... نمیدانم چرا کلاغم زود به خانه اش رسید...؟
nafas-74
لباس پاره مترسک رادیدم، دلم گرفت،درمیان عروسکهاهم فرق وجوددارد...
nafas-74
تقصیر خودمونه … بعضی ها عددی نبودند و ما آنها را به توان رساندیم !