گوشه ی پنجره ی مشرف به خیابان #من و #سیگار و #تنهایی و #شب و #سکوت سمفونی خوشبختی راه انداخته ایم و دودی غلیظ که در باد فرصت رقصیدن دارد ... ... دود دست در دست پرده سالسای عاشقانه میرقصند و اسپرسوی سرد که چهره ی مرا در هم میکشد شب دست به دست ماه داده تا آرامش را به من یاد بدهد زمان ایستاده زمین گوش به فرمان شب آرامشم مال من است
ابتدايي كه بوديم وايميساديم سر صف بعد ناظممون ميومد مي گفت يه جوري بگيد مرگ بر امريكا تا صداتون برسه امريكا ما هم ابله فكر مي كرديم امريكا كوچه بغليه از ته جيگر داد ميزديم
گلی از شاخه اگر می چینیم ، برگ برگش نکنیم و به بادش ندهیم . لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم و شبی چند از آن را هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم ، شاید از باغچه ی کوچک اندیشه یمان گل روید . . .