#معلم#انشا به بچه ها ميگه موضوع انشاء ايندفعه اينه : اگر #مديرعامل بوديد چه مي کرديد ..؟ بعد می بينه همه تند و تند و با هيجان شروع کردند به نوشتن ، به جز يک نفر که نشسته و داره از پنجره بيرون رو تماشا مي کنه ..! معلم ازش مي پرسه : چرا تو هيچي نمي نويسی ..!؟ بچه ميگه : منتظرم تا منشی م بياد ..!
محـــکم تر از آنم که برای تنــها نــبودنم ، آنچه را که اســـمش را غــرور گذاشته ام ، برایت بــه زمیـــن بکوبــم .... #احـســاس من قیمتــی داشــت ، که تو برای پرداخــت آن #فقیــــر بودي