نیما
رفتم مغازه گفتم نوشابه داری؟گفت مشکی دیگه؟گفتم پ...گفت برو گمشو بیرون . گفتم میخواستم بگم پنیر هم میخوام .خجالت کشید گفت:بسته ای ؟گفتم: پـَـــ نــه پـَـــ متری ... بعدش الفرار
نیما
برج مراقبت : باند یک آماده نشستنه,چرخ هاتونو باز کردین؟ خلبان : پَ ن پَ کف بریزین تو باند یخورده لیز بخوریم برج مراقبت : حالا بخندیم کاپیتان؟ خلبان : پَ ن پَ بزن اون لایک قشنگه رو شاد شیم برج مراقبت : کاپیتان توجیح هستین که جون مسافرا دست شماست؟ ... خلبان : پَ ن پَ توجیح نشدم,میشه یه راهنمایی بکنین برج مراقبت : کاپیتان بلاخره میخوای بشینی؟ خلبان : پَ ن پَ میخوام پاشم یه دو رکعت نماز وحشت بخونم!
نیما
تصادف کردم، طرف شاگرد از جلو تا عقب کلا مرخص شده. عکسشو به دوستم نشون دادم. میپرسه: تصادف کردی؟ پـَـــ نــه پـَـــ دادم صافکاری اینجوریش کرده که راحت تر بتونم بپیچم تو کوچه
نیما
سر کلاس دستمو بلند کردم استاد میگه سوال داری ؟ پَــ نَ پَـــ " های هیتلر
نیما
رفتيم کوه… دارم چوب جمع مي کنم… دوستم مي گه مي خواي با چوبا آتيش درست کني؟ پـَـ نه پَــ! قايقي خواهم ساخت…/خواهم انداخت به آب