مامانم از صبح رفت خونه ی خاله م،منم که از خدا خواسته دوست دختر الهام مو آوردم! شب که مامانم اومد؛حس کردم یکمی باهام سرسنگینه! بعدش الهام زنگ زد و گفت: ببین ترو خدا شاکی نشیا!من یه چیزی خونه تون جا گذاشتم! جا خوردم،گفتم :چــی؟؟! حتما مامانم همونو دیده تحویلم نمیگیره! ولی قطع کرده بود! رفتم با استرس همه جا رو گشتم... روی تخت،زیر تخت،تو حموم،کفِ آشپزخونه،رو کاناپه ی هال، یادم افتاد موقع نشون دادن عکس ای کامپیوتر یه بارم ..... خلاصه اونجارم زیرو رو کردم چیزی نبود! زنگ زدم بهش میگم: الهام جونِ مادرت یکمی فکر کن ببین کجا گذاشتی،اصلا چی جا گذاشتی؟ صداشو لوس کرده میگه:یعنی تو نمیدونی؟ میگم:نه والا! بگو زود باش... میگه : قلبـــــــــــــــــمو ..! یعنی میخواستم خرخره شو بجوام!! بعد که خیالم راحت شده رفتم به مامانم میگم: چرا واسم قیافه گرفتی؟ میگه:این سوال داره مرد خرسِ گنده!!! توام شدی مثلِ بابات! صبح تا شب نبودم یه زنگ نزدی حالموبپرسی!!!!
همه اینجا پولدار هستن جز ما ... همه اینجا تحصیل کرده هستن جز ما ... همه اینجا خوشگل هستن جز ما ... همه اینجا ریلِیشِن شیپ هستن جز ما ... همه اینجا مخاطب خاص دارن جز ما ... همه اینجا ............ جز ما ...