♥ tannaz ♥
کدامین آب سمی شد که آب از آب میترسد...؟ وحتی ذهن ماهیگیر از قلاب میترسد...! گرفته دامن شب را سکوتی آنچنان مبهم... که اشک از چشم و چشم از پلک و پلک از خواب میترسد...!
♥ tannaz ♥
غم بی تو ماندن آنچنان سنگین است ، که به هر آینه ای مینگرم ، میشکند . . .
♥ tannaz ♥
گفته بودم اگه باشی نبض دنیا رو می گیرم.. گفته بودم ته قصه ‚ دست تو دست تو میمیرم! اما تو اینجا نموندی ‚ هردقیقه ختم من شد.. هر نوشته یه بهانه واسه با تو ما شدن شد!!!
♥ tannaz ♥
لبخند او . برآمدن آفتاب را در پهنه طلایی دریا از مهر می ستود در چشم من. و لیکن .... لبخند او بر آمدن آفتاب بود !
♥ tannaz ♥
گوشهایم را می گیرم... و چشم هایم را می بندم... و زبانم را گاز می گیرم.. ولی... حریف افکارم نمی شوم... چقدردردناک است... دلتنگی
♥ tannaz ♥
شنــاگـر مـا هـری نیـســتم ! .. امــا ترســی نـدارم .. ازشیــرجــه زدن .. در عمیــق ترین جــای آغوشــش .. بگــذارید یک بار هم کــه شده ... در عمــقش غرق شــوم ..
♥ tannaz ♥
به سرنوشت بگویید : اسباب بازی هایت بی جان نیستند آدمند ، می شکنند ، آرامتر...
میترا
خدایا من اگر بد کنم تورا بنده دیگر بسیار است تو اگر مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟!!!