...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
گاهی به دیدنم بیا ... به دیدن ِ دیوارهای ریخته در من .........
امین
دلم کسی را می خواهد.... که دوستم داشته باشد....شانه هایش را برای گریستن.... وسینه اش را ......برای نهادن سرم ...و چشمانش را ...برای خالی نمودن...... غم هایم ....
...غزلواره ...
چا ناعادلانه کوک کرد ساز تنهایی را ... و نواخت در دل کوه ... پژواکش کر می کند گوش فلک را ............
امین
دلم.... کسی را می خواهد که .....مرا با هرانچه هستم دوست بدارد .... با تمام خوبی ها و بدی هایم.... با تمام مهربانی ها... و نا مهربانی هایم .... دلم کسی را می خواهدکه.......
...غزلواره ...
حالا دیگر ... از من چیزی نمانده است ...تنها تویی که پیدایی..............
امین
همه عمر ....داغ تو ........بر پيشاني و دلم.... نشسته است و مرا......... می سوزاند ......
...غزلواره ...
آنسان که تویی هیچکس آگه به تو نیست ...راهی ز فراز عقل کوته به تو نیست ...هر چند تو را هزار ره باشد، لیک... جز راه دل از هیچ رهی ره به تو نیست ..........
امین
دوست داشتن تو..... چنان تاوان سنگيني داشت..... که براي همه عمر.... بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با ....جان و دل پذیرا شدم . ..........
...غزلواره ...
چگونه فراموشت کنم ... وقتی تمام ِ آسمان ...رنگ چشمهای تــــــوستـــــــــ ...؟!
امین
رنجي انچنان ......زندگي مرا پر کرده است.......... آنچنان دستهاي مرا ......از پشت بسته است......... آنچنان قدمهاي مرا ......زنجير کرده است.......... که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها .........به درد عبور مي کنند ............
امین
درد هايي که کابوس شبها............. و حقيقت روزهايم شد........... دوری از تو ............حسرتي عميق به قلبم آويخت........... و پوست تن کودک عشقم را ..........با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .... ...................
...غزلواره ...
می روم زیر ِ خاک، که هزار سال ِ دیگر ... برسم به دست آدمی که بدون ِ ترس بتواند بگوید ... دوستتــــــــــــ دارم .....................
امین
نام تو را آورده ام ............دارم عبادت میكنم............ گرد نگاهت گشته ام ..........دارم زیارت میكنم .............
...غزلواره ...
دفتر شعرم کنار پنجره ورق خورد ...شعرم را باد برد و «تـــــــــــــو» ... ورد زبان ِ همۀ کوچه شدی .............
سحـــر خاتـــون
چــــه فـــرقـــی میکنـــه پاییــــز یا بهــــار وقتـــــی اونـــا بـــاشـــن و تــو نبـــاشی چــــه تفـــاوتـــی داره شنبـــه یـــا جمعـــه وقتــــی هفـــت روز هفتـــه بـــه انتــظار بگـــذره مهـــم اینـــه کـــه لحظـــه هــا میگـــذرن ولـــی تـــو .. تـــو نیستـــــی!!!