...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
VIDA
منتــظر نبــاش که شبـی بشــنـوی از ایـن دلبـستگی ِ ســاده ، دل بـــریــده ام ! یـــا در آســـمان ، بـه ستــاره ی دیگــری ، سـلام کـــرده ام... همـین سـوسـوی ِ تــو ، از آنســوی ِ پـــرده ی دوری..... بــرای ِ روشن کـردن ِ اتـاق ِ تنهــایـی ام ، کـافــیـست !!
VIDA
آن شب که روزنامه ها را به پنجره می کشیدم نمی دانستم پشت پنجره ها هیچ خبری نیست نمی دانستم خبرهای خوب توی مشت تو جا ماندند
VIDA
قول داده اَم... گاهـــﮯ هَر اَز گاهـــﮯ فانـــوس یادَت را میاטּ ایـטּ کوچه ها بـﮯ چراغ و بـﮯ چلچلـﮧ، روشَـטּ کنَم خیالـت راحـَــت! مَـטּ هَماטּ منـــَــم؛ هَنوز هَم دَر این شَبهاے بـﮯ خواب و بـﮯ خاطـــِره میاטּ این کوچـﮧهاے تاریک پَرسـﮧ میزَنـَم اَما بـﮧ هیچ سِتارهے دیگـَرے سَلام نَخواهــَـم کَرد... خیالَت راحَت !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد.. . .
פــُـسیـטּ
یـک روز مـی آیی
ودر گـورسـتانی دور
در اسـتخـوانم مـی دمـی
تـا شـعر هـای نـاسـروده ام را
" بشـنوی"
פــُـسیـטּ
نـازل می شـوم بـر تـو دسـت بـر پـوسـتت مـی سـایم مـی پـردازم بـه مڪـاشــفـه تَ تـاڪــی ... انـجـیلی چـنـد مَـن در مـَن خـاڪـ بـخورد؟
פــُـسیـטּ
بـایـد مـی دانـسـتم
سـرانجـام تـو را از
ایـنجـا خـواهـد بـرد
ایـن جـاده ...
کـه زیـر پـای تـو نـشـسـته بـود.
פــُـسیـטּ
و حـــوصِلــه
چِــــه زود بیــطاقــت مــی شــود
در ادامــــه راهـــی کـِــه
بِـــه تــــو خَتــــم نــمی شـــود ..
פــُـسیـטּ
سنگ،کاغذ، قیچی کدام باشم از تو برده ام دنیا؟ ...سنگ باشم؟ یا قیچی؟ بشکنم یا جدا کنم . کاغذ باشم که تو بنویسی و من اجرا کنم؟ آخ دنیا...آه دنیا... با من هم بازی نشو.
פــُـسیـטּ
یک همیشه یک است . شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد . یک نگاه ... یک سرنوشت ... یک خاطره ... یک دوست ...
פــُـسیـטּ
دلتنگي حس غريبي است
كه فقط در دل رخنه ميکند
دلتنگي آرايه ادبي سينه است
دلتنگي را ميتوان در شب احساس كرد
وقتي كه همه جا تاريك است
وقتي كه كسي جز خودمان درخيابان خلوت دل قدم نمي زند
و پِي چيزي و گم كرده اي مي گرديم
و آن گم كرده كسي و چيزي نيست
פــُـسیـטּ
دل است دیگر ...
نمیتوان دلتنگی را از او گرفت ...
مگر میشود خیسی را از آب گرفت ؟
گاهی ...
میریزد و خرد میشود ...
گاهی هم ...
ترک برمیدارد ...
اما باز دل میماند ...
گاهی هم آدم را ناقص اُلخلقه میکند ...
مثل من که دیگر هیچ دل و دماغی ندارم...
VIDA
می خواهم... این راهی که من و تو آمده ایم را... از ابتدا ویران کنم... تا هیچ کس ... به اینجایی که ما رسیده ایم ... نرسد
VIDA
به همه دنیا بگو نگاه تو سهم منه,هرجای دنیا که باشی دلم برات پر میزنه...
VIDA
زمستان سردي است... شيشه هاي دنيا از هرم تنهايي من بخار گرفته است ! هيچ نوري رخصت ورود ندارد , تمام دريچه ها را بسته اند تا هيچ عشقي به حريم من راه نيابد تا هيچ غمي توانايي خروج نداشته باشد .