دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دست‌نوشته‌های من از زندگی روزمره!
از در ُ دیوار، بدون حجاب ِ ویرایش و اجبار

جزئیات گروه

شناسه 65
وضعیت فعال
- گروه عادی
- دارای مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط مدیر
موضوع روزنوشت و شخصی
ارسال 1982 پست
عضو 301 کاربر
طرفدار 31 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 103
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 104
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 55

کاربران گروه

(298 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

بی حجاب از روی دیوارها
شناسه‌: 65 · روزنوشت و شخصی
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
نیما صابری
نیما صابری

متنفرم از محاکمه‌ی بدون قاضی، فقط من باشم و شاکی ...

نیما صابری
نیما صابری

بابک بچه‌ی بامرامی بود. وقتی میگفت "چووطوو آخه" ، من حتما باید می‌گفتم "نیبه که" اما این اواخر بی‌مرامی کرد و داشت می‌رفت سربازی یه خبر هم نداد زنگ زدم به گوشیش، باباش گفت رفتِ سربازی ...

نیما صابری
نیما صابری

مدتی بود که یه خنده‌ی کِش دار ِ یاد گرفته بودیم که تا معلم یه حرف میزد، یکی الکی میزد زیر خنده، بقیه هم دنبالشو می‌گرفتن و بنوعی اپیدمی شده بود معلم هم با اینکه نمی‌دونست واسه چی می‌خندیم، از خنده‌ی ما میزد زیر خنده و بعد می‌پرسید چی شده ؟

نیما صابری
نیما صابری

یادش بخیر، معلم حسابان چند تا تیکه کلام خفن داشت. اون روز با بچه ها هماهنگ کردم که وقتی میگم "تاحال نی‌اوومده"، کسی اگه قراره بخنده، برنگرده منو نگاه کنه که خوشبختانه برگشتن و بهم گفت: آقای صابری، مسخره بازی میخوای در بیاری، بفرما بیرون ...

نیما صابری
نیما صابری

همه دوست داشتن مدرسه تعطیل باشه، من دلم می‌خواست مدرسه باشم ...

نیما صابری
نیما صابری

یادش بخیر توی مدرسه با سنگ همدیگه رو میزدیم

نیما صابری
نیما صابری

یادش بخیر، منُ چند نفر دیگه که به هوای گرفتنِ عکس یادگاری رفته بودیم بیرون در مدرسه، توسط ناظم پشتِ در موندیم. بعدش که دیدم حوصله ندارم از دیوار پشتِ مدرسه رفتم بالا و با رفیقم نیما پریدیم توی مدرسه حالا جالبش اینجاست که ناظم حینِ رفتن توی کلاس ما رو دید، براش دست تکون دادیم، اونم دست تکون داد بعد که به خودش اومد گفت بیاین اینجا ببینم، از کجا اومدین تو ؟! نفری 10 نمره ازمون کم کرد ...

نیما صابری
نیما صابری

کاش میشد مرزی بین حقیقت و خرافات پیدا کرد !!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
نیما صابری
نیما صابری

راست گفتی، الان کلیه‌ام درد گرفته ...

نیما صابری
نیما صابری

این خداحافظی کردن هم ماجرائی شده !!

نیما صابری
نیما صابری

می‌چرخیم، می‌چرخیم، هر دو سر ِمان گیج رفته ...

نیما صابری
نیما صابری

این ماهی با اون جول‌هاش، چقدر شبیه عمه می‌مونه

نیما صابری
نیما صابری

دو نقطه مقابل هم، نقطه‌ای ندارند برای شروع ...

نیما صابری
نیما صابری

پاچه می‌گیرم، از سگ پست‌تر می‌شوم، لیاقت ندارم ...

نیما صابری
نیما صابری

- منتظرم نباش!

نیما صابری
نیما صابری

سیاه می‌شوی، سیاه‌تر، هرچه بدتر می‌مالی ...