VIDA
دلتـــنگی هــایــم گفــتنـی نیــست .. نــوشتـنـی نیست .. اگــر عــاشق باشی .. بــرایــت دیـدنــی ست . . لمـــس کــردنی ست .. تـــو بـگـــو ؛ دلتنگی هــایــم را دیــدی !؟
امیررضا عطری
از بلندی ، از سقف ؛ می زند با من حرف . . . !!!
امیررضا عطری
توی گورستون دلم ، قبر دلت رو کندم ؛ دیدی چه کاری کردم . . . ؟!
امیررضا عطری
هر جای عالم که باشی ... هر جور که باشی ... دوست داشته باشی یا نداشته باشی ... بخواهی یا نخواهی ... حتی مرا ببینی یا نبینی ... مرا به هر چشمی نگاه کنی یا اصلا نگاه نکنی ... حتی اگر مرا یادت نیاید ... حتی اگر بروی یا نروی ... با اینکه من هر لحظه بودم اما اگر در تمام عمرت حتی یکبار هم مرا ندیده باشی ... کاری میکنم که روزی صدای طوفان مرا بشنوی . . . !!!
fafa tanha
عجيب بود نگاهش، شبيه باران بود فرشته ای كه دقيقاً شبيه انسان بود همان كه خانه آن ها پر از اقاقی هاست همان كه پنجره اش رو به سوی ايوان بود تمام خاطره هايش ميان يک گلدان هميشه چشم قشنگش به چشم گلدان بود سلام…! پنجره اما دوباره تعطيل است هراس پنجره ها از هجوم توفان بود هزار واژه مرموز در سكوتش ماند سكوت مسئله دارش شروع پايان بود شما كه اهل سكوتيد، ساده می فهميد كه غرق جذبه چشمش شدن چه آسان بود ولی چه فايده وقتی بهار دستانش برای من كه خزانم، فقط زمستان بود.
امیررضا عطری
اسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ ... آری ! آنقدر نماز میخوانم و صبر میکنم تا خدا با من باشد ... تا روزی بیاید که تو مرا هوس کنی !!! تا غرق تمنای من باشی ! در زندگی یاد گرفتم که خدا رابطه ای با شکست ندارد ! آنقدر با خدا میمانم که روزگار را به ستوه در بیاورم ! روزگاری خواهد آمد که من حتی توانایی وصف خوبی آن را ندارم ! فقط این را میدانم که غم همیشگی نیست ! فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا ----- إِنَّ اللّهَ لاَ يُخْلِفُ الْمِيعَادَ ----- لاَ رَيْبَ فِيهِ ... آری ! خدا با کسی شوخی ندارد ! حرفش حرف نیست ! حرفش عمل است ! روزی طوفان مرا خواهی دید . . . .
امیررضا عطری
یه روز هم میاد که رو به من بیایی ... ! آری ! نزدیک است ...
امیررضا عطری
دلم ... ایستگاهی خالی ست که قطارش جائی دور در حصار فاصله ها بی صدا خفته است . . . !
امیررضا عطری
نه رد میشی ... نه می مونی ... تب تو بدجوری واگیره . . . !
امیررضا عطری
عذاب با تو سر کردن ... برای من یه تسکینه ... عذاب با تو شیرینه !!!
امیررضا عطری
یادت هست مادر؟! اسم قاشق را گذاشتی قطار ، هواپیما ، کشتی ؛ تا یک لقمه بیشتر بخورم ... یادت هست؟! شدی خلبان ، ملوان ، لوکوموتیوران . میگفتی بخور تا بزرگ بشی آقا شیره بشی ... خانوم طلا بشی ... و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم . حتی بغض هایم را . . . !!!
ava
گاهی آنقدر آرامم که خیال میکنم جهان از حرکت ایستاده...
ali bood
14 سال و 2 ماه و 22 روز و 6 ساعت و 2 دقيقه قبل
14 سال و 2 ماه و 22 روز و 6 ساعت و 2 دقيقه قبل