meysam
پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم. پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام.........!!
در دوره


جزئیات گروه
7 



الهی طفلک
14 سال و 2 ماه و 20 روز و 15 ساعت و 35 دقيقه قبل توسط موبایلچه نامردایی پیدا میشن آدم دلش کباب میشه
14 سال و 2 ماه و 20 روز و 15 ساعت و 32 دقيقه قبل