❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت... در تهاجم با زمان... اتش زدم... کشتم....!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نیکی خود را فراموش کن... نیکی دیگران را فراموش نکن... بدی خود را فراموش نکن..... بدی دیگران را فراموش کن...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگی فرصت بس کوتاهیست........ تا بدانیم که مرگ.... اخرین نقطه پرواز پرستوها نیست..... مرگ هم حادثه است...... مثل افتادن برگ.............. که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک.... نفس سبز بهاری جاریست........ من به اندازه زیبایی چشمان تو غمگین ماندم... و به اندازه هر برق نگاهت به نگاهی نگران...... تو به اندازه تنهایی من خوشبختی..... و به اندازه تنهایی من شاد بمان.......... و به اندازه تنهایی من....و به اندازه تنهایی من.......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ای صمیمی... ای دوست.... گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می ایی... دیدنت حتی از دور اب بر اتش دل میپاشد... انقدر تشنه دیدار توام که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم...... دل من لک زده است گرمی دست تو را محتاجم... و دل من به نگاهی از دور طفلکی میسازد.... ای قدیمی... ای خوب... تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم... من صمیمانه به یادت هستم... دایم از خنده لبانت لبریز..... دامنت پر گل باد............................................
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ای عشق شکسته ایم...مشکن ما را... اینگونه به خاک ره میفکن ما را........... ما در تو به چشم دوستی می بینیم ای دوست مبین به چشم دشمن ما را.........
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند.... خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است..... خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است...... وقتی خواستم گریستن ....گفتند دروغ است..... خواستم خندیدن....گفتند دیوانه است.............. دنیا را نگه دارید...... میخواهم پیاده شوم......!!!! دکتر شریعتی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به سه چیز تکیه نکن...... غرور.... دروغ..... و عشق.... ادمی با غرور میتازد تا پرتگاه ذلت..... با دروغ میبازد ...... و با عشق میمیرد......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من از روییدن خار سر دیوار دانستم که ناکس کس نمیگردد بدین بالانشینیها................ فعلافقط همین....
mehdi
تمام روز سرگردان و سایه وار سایه وار و سرگردان میان اتاق ها دره های تاریک را می کاوم تمام روز سکوت از تنم بالا می رود و تاق های کور نگاهم می کنند
mehdi
نقــاش بـاشـی! چـقــدر می گیـری بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ کنی؟ بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟