آقـا اَمـیـن
چه تلخ محاكمه ميشوند پاييز و زمستان كه براي جان دادن به درخت جان ميدهند و چه ناعادلانه كمي آن طرفتر همه چيز به اسم بهار تمام ميشود
آقـا اَمـیـن
بعضــی هــا ،بهتـــر اسـت در حــدّ ِ یـک آرزو بــمانـند ! بـــرآورده شـدنشــان ،به بهــای ِ شکـستن ِ دلــت تمــام می شـود...
آقـا اَمـیـن
بعضی چیزها را " باید " بنویسم نه برای اینکه همه " بخونن " و بگن " عالیه " برای اینکه " خفه نشم " همین !! q
آقـا اَمـیـن
دلــم حـضـور مــردانــه می خــواهــد ...نـــه اینـکـه مــرد بــاشـد ، نه ...مــــردانــه بـاشـد، حــرفـش... قــولــش... فــکــرش... نـگـاهـش... قـلـبـش... و ...آنــقــدر مــردانــه کـه بـتـوان تا بـیـنهـایــت دنـیــا بـه او اعـتــمــاد کـــــــــــــــــــرد .
آقـا اَمـیـن
در زندگی تان! نقش نیشهای مار ” ماروپله” را بازی نکنید شاید دیگر توان دوباره بالا آمدن از نردبان را نداشته باشد، همان کس که به شما اعتماد کرده بود . . .
آقـا اَمـیـن
گاهــــــــی هیــــچ کس را نداشته باشی بهتــــــر است ... داشتنـــــــ ِ بعضــی ها , تنهاترتـــــــــ می کنــد!
آقـا اَمـیـن
کلافه شدن یعنی :دلتنگ کسی باشی که نیست وحوصله کسی رانداشته باشی که هست
آقـا اَمـیـن
تو هم بـــــــــــــرو... قاصـــدک حرف دلم را تو فقط می دانی ، نامه عاشقيم را تو فقط می خوانی قاصـــدک هيچ كس با من نيست همه رفتند
آقـا اَمـیـن
خدایـــــــــــــــ ــا در این انجماد نگاههایــــــــــــ سرد دلم برایـــــ جهنمتـــ ــ ـ عجیبــ تنگـــ استـــ!
آقـا اَمـیـن
رفتــن بـهـــانـه نمـی خــواهـد بهـــانــه ـهایــ مــانـدن کــه تــمـام شـــود کـافیـستــ...
آقـا اَمـیـن
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
آقـا اَمـیـن
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه كردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست.... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد
آقـا اَمـیـن
خدايا: من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري! پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ،
آقـا اَمـیـن
شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد... چرا شيشه شكست؟ مادر مي گويد... شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد... باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟ دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا
آقـا اَمـیـن
روي قبرم بنويسيد كبوتر شد و رفت زير باران غزلي خواند دلش تر شد و رفت چه تفاوت كه چه خورده است غم دل يا سم آننقدر غرق جنون بود كه پرپر شد و رفت روز ميلاد همان روز كه عاشق شده بود مرگ با لحظه ميلاد برابر شد و رفت او كسي بود كه از غرق شدن مي ترسيد عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت هر غروب، از دل خورشيد گذر خواهد كرد پري ساده كه يك روز كبوتر شد و رفت...