❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در جایی که زبان قادر به گفتن نیست بیا از کلام دیدگان استفاده کنیم بیا با چشمان هم صحبت کنیم جایی که نشانی از دروغ نیست چیزی که موجی از حقیقت پس بیا با هم به سخن پردازیم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیشه برای کسی بخند که میدونی بخاطر تو شاد میشه ... واسه کسی گریه کن که میدونی وقتی غصه داری واشک میریزی برات اشک میریزه.... برای کسی غمگین باش که در غمت شریکه... عاشقه کسی باش که دوستت داشته باشه
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فرودستان ، در بهترین هنگامه هم ، بهانه های فراوان ، برای انجام ندادن کار های خویش دارند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
درشت ترین گردوها آنهایی هستند که تو خالی اند!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فرشته ای از سنگ پرسید : چرا مانند خاک از خدا نمی خواهي که از توانسان بسازد ؟ سنگ تبسمی کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنین خواسته ای باشم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آموخته ایم که قلب هرکس به اندازه مشت بسته اوست اما ... حقيقت این است که قلب هرکس به اندازه دست باز اوست هنگامیکه مهربانی را بیدریغ تقسیم می کند. پس قلب هایی است که نه به اندازه مشت بسته که به اندازه انگشتا نه ای نیز گنجایش ندارد و قلب هایی نیز هست که یک دشت وسعت دارد. اگر می خواهی بدانی که اندازه قلبت چقدر است به دستت نگاه کن! آنگاه که مهربانی و سخاوت در دستانت جاریست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شايد خطا كردم ... و تو بي آن كه فكرغربت چشمان من باشي ... نمي دانم كجا تا كي براي چه ولي رفتي ... و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خدایا شاید مرا دیگر فردایی نباشد. پس امروز را به من ببخش تا آنرا در هوای تو سر کنم. شاید دیگر الهامی نباشد تا باز از تو گویم پس بگذار در تکرار سخن آخر بمانم و در جایی که جز من و تو کس دیگری نیست خود را از آن تو بدانم که تو مرا برای خود آفریدی زندگی را با نگاهی بمن آموختی و مرا در مرگ دریافتی و تو با صداقت بمن گفتی دنیا بی مهر است . تو از وفای جهان دیگری گفتی پس مجموعه ای از مهرت تردید مرا شکست ودرملک تو از غیرتو بی نیاز گشتم ای آنکه تولدم را بمن بخشیدی جز زندگی چه دارم که در پایت بریزم
آزاده ایــرانی
مرداب از رود پرسید : چگونه زلال شدی ؟ رود گفت: من گذشتم تو هم بگذر !
kamran
گفتند : «کلاغ»، شادمان گفتم : «پر» گفتند : «کبوترانمان»، گفتم : «پر» گفتند : «خودت»، به اوج اندیشیدم در حسرت رنگ آسمان گفتم : «پر» گفتند : «مگر پرنده ای؟»، خندیدم گفتند : «تو باختی» و من رنجیدم در بازی کودکان فریبم دادند احساس بزرگ پر زدن را چیدم آنروز به خاک آشنایم کردند از نغمه پرواز جدایم کردند آن باور آسمانی از یادم رفت در پهنه این زمین رهایم کردند گفتند : «پرنده» ، گریه ام را دیدند دیوانه خاک بودم و فهمیدند گفتم که «نمی پرد» ، نگاهم کردند بر بازی اشتباه من خندیدند ...
kamran
قسم به بوسه آخر ،قسم به تيرخلاص قسم به خون شقايق ،نشسته بر تن داس قسم به آتش پنهان، به زير خاكستر قسم به ناله مادر، قسم به بغض پدر قسم به مشت برادر، قسم به خشم رفيق قسم به شعله كبريت و قسم به خواب پليد قسم به بال پرستو، به عطر فروردين قسم به نبض ترانه، قسم به خاك زمين كه خون بهاي تو خون سياه جلاد است سكوت دامنه در انتظار فرياد است كه خون بهاي تو اتمام اين زمستان است طنين نام تو در ذهن هر بيابان است