فرهاد 72
روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" . مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم"
فرهاد 72
بيا با هم خانهاي بسازيم بيهيچ دري به بيرون تنها دريچهاي كافيست تا به خيابان نگاه كنيم و بخنديم به اين زندانيهاي سرگردان ...
فرهاد 72
همه می خواهند جای تو را بگیرند ، بی آنکه بدانند تو هم دیگر جایی نداری...!!!
آزاده ایــرانی
یادش به خیر .... یه زمانی تنها دغدغه ی زندگیمون این بود که دسته ی اصلی آتاری دست ما باشه... **
فرهاد 72
شب جلو تلویزیون خوابم برده بودمامانم اومد ساعت 2 نصفه شب پتو انداخت روم بوسم کرد ، کلی هم قربون صدقم رفت بعد موقع رفتن پامو لگد کرد، داد زدم و گفتم : اهههههههههههه پام داغون شد جواب داد: خاک تو سرت کنن آخه اینجا جای خوابه؟
فرهاد 72
هیچ وقت کار امروز رو به فردا ننداز... فردا یه عالمه کار داری، قشنگ بندازش واسه دو سه هفته دیگه که خیالــــــــــــــتم راحت باشه
فرهاد 72
گوشیم زنگ خورد ، اسم رفیقم "رضا" افتاد گوشی رو برداشتم ، با یه صدای خسته گفتم : سلام بی شرف یه صدای کلفتی اومد : پدر بی شرف هستم ، بی شرف اونجا نیست؟
فرهاد 72
شیشۀ نازک احساس مرا دست نزن ! چندشم می شود از لکۀ انگشت دروغ ...!!! آن که میگفت که احساس مرا می فهمد .... کو کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت
آزاده ایــرانی
هیچ وقت مغرور نشو ، برگ ها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند
آزاده ایــرانی
به عشق در یک نِگاه اعتقاد ندارم ، اما .... به اینکه یه نفر در یک لحظه از چشمَم بیُفته شدیداً مُعتقدَم ...!
آزاده ایــرانی
گیر کَرده در هَلقه هآی ِ آب ِ هوظ ..
آزاده ایــرانی
میسوزَد دل ِ آسمآن به هآل ِ جزیره ی فورو رَفته در اَشک ..
آزاده ایــرانی
خَمیده بَر بآلینش وَلی اُستُوآر اَست هَنووز درخت ِ آشِق ..
آزاده ایــرانی
اسبه زنگ میزنه به سیرک میگه: آقا شما اسب استخدام نمی کنید؟ یارو میگه: شما چه هنری دارید؟ اسبه میگه: بی شعور مگه نمی بینی که دارم حرف می زنم ...