بابک...
توبه بر لب، سبحه بر کف، دل پر از شوق گناه معصــــیت را خنـــده می آیـــد ز استغفـــار ما........
بابک...
هیچ کس، مطلقا هیچ کس را تا کنون نیافته ام که ناگفتنی هایم را بفهمد و بدفهمی نکند!
بابک...
گویند: روزی مجنون در مسجدی رد میشد شیخی نماز می خواند. مجنون بر سجاده شیخ پا گذاشت. فریاد شیخ بلند شد که چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟ مجنون گفت: من عاشق لیلی ام تو را ندیدم، تو که عاشق خدایی چگونه مرا دیدی؟ !
بابک...
دیگر از دست ابراهیم هم کاری برنمی آید... با این بت هایی که ما ساخته ایم.
بابک...
این جا زمین است. رسم آدم هایش عجیب است... اینجا گم می شوی، به جای اینکه پیدایت کنند، فراموشت می کنند.
بابک...
ما برون را ننگریم و قــال را ما درون را بنگریم و حال را
بابک...
خدا هم که باشی، بندگانی هستند که از تو ناراضی اند به دنبال رضایت چه کسی می گردی وقتی این روزا آدما از دست خودشون هم عصبانی اند...؟!
بابک...
وقتی پروانه در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد... قصه ی زندگی آغاز می شود: نه می تواند پرواز کند نه می تواند بمیرد.
ye dokhtreeee
آدمی را دیدم که با سایه خود درد و دل میکرد،بیچاره او چه رنجی میکشد وقتی هوا ابری است..
بابک...
قطعه ای ناب از سهراب سپهری عزیز --------------------------------------------- دلم کسی را می خواهد که نابینا باشد، خط بریل بداند، شبانگاه در آغوشم فصل فصل ِ تنم را بخواند و خود را به من بمالد و ببوید و ببوسد و از گرمایش به من زندگی بخشد، بازی های ادبی ام را کشف کند... دستش را بگیرم، بازو به بازو دنیا را برایش تعریف کنم چشمش شوم و تمام زشتی های جهان را برایش از قلم بیندازم...
ye dokhtreeee
تنها که باشی...گاهی آرزو میکنی یک نفر صدایت کند!حتی اشتباهی...
بابک...
سه چیز را با احتیاط بردار: قدم، قلم، قسم سه چیز را پاک نگه دار: جسم، لباس، خیال از سه چیز کار بگیر: عقل، همت، صبر از سه چیز خود را نگه دار: افسوس، فریاد، بددعائی سه چیز را آلوده نکن: قلب، زبان، چشم سه چیز را هیچ گاه فراموش نکن: خدا، مرگ و دوست.
بابک...
گاهی چقدر ساده عروسک می شویم.. نه لبخند، نه شکایت، فقط سکوت...
بابک...
من تمام شده ام از زمانی که تو نیستی، و از تمام من فقط تو برایم مانده ای....