amirali
پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم ............ پیرزن قبول کرد فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ ...پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام
amirali
هیچکس از ارتفاع نمی ترسد ... همه از سقوط می ترسند هیچکس از بازی نمی ترسد ... همه از باخت می ترسند هیچکس از تاریکی نمی ترسد ... همه از آنچه که در آن است می ترسند هیچکس از جمله ی " من دوستت دارم " نمی ترسد ... همه از واکنش به این جمله می ترسند
./ DoostDar ./
فرض شما غلط است ... زمین گرد نیست ... من نتوانسته ام ثابت کنم زمین گرد نیست ... هزار سال است که به دنبال خودم میگردم ...مسافرم اما هنوز نرسیده ام!
amirali
در این شهر صدای پای مردمیست که همچنان که تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند ، مردمی که صادقانه دروغ می گویند و خالصانه به تو خیانت می کنند ، در این شهر هر چه تنهاتر باشی پیروزتری…
amirali
خیلی دوست دارم یکی از استادام رو در حال خنده تو خیابون ببینم، برم پیشش بگم "چیز خنده داری هست بگو ما هم بخندیم"
./ DoostDar ./
چند وقتیست ... هر چه می گردم ... هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم ... نگاهم اما ... گاهی حرف می زند .........گاهی فریاد می کشد ... و من همیشه به دنبال کسی می گردم ... که بفهمد یک نگاه خسته چه می خواهد بگوید...
./ DoostDar ./
بگذار در فاصله ی پوست تو و غربت من... یکبار کلاغ به خانه اش برسد... پیش از آن که قصه به سر شود..
./ DoostDar ./
تا روز بود ، غروب را آرزو می کردی به تاریکی که رسیدی ... ... خورشید پرست شده ای ؟
./ DoostDar ./
نوک مدادم شکست ... توبه کرد دیگر در دستانم ... حرفهای عاشقانه اش را ... به کاغذ نزند ...
./ DoostDar ./
گر کبریت فروش شوم ... کتاب هم خواهم فروخت ... به پای قصه ها سوختن ... چه گرما که نمی دهد !!!
./ DoostDar ./
با نگاهت آتش می زنی.. با دستت خاموشی... چه کار است ... ... نگاه مکن !