مهرداد
دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت “ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود...
مهرداد
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”*دوست دارم تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟ من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی...
مهرداد
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند: « امیلی عزیز، عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا...
مهرداد
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود...
مهرداد
اصفهانیه داشته توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت میرفته که پلیس با دوربینش شکارش میکنه و ماشینشو متوقف میکنه. پلیسه میاد کنار ماشینو میگه: گواهینامه و کارت ماشینو بدین. اصفهانیه میگه: من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. کارتا ایناشم پیشی من نیست. من صَحَبی (صاحب) ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندوق عقب...
مهرداد
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ » رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود …
مهرداد
دانه کوچک بود و کسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود. دانه دلش میخواست به چشم بیاید...
مهرداد
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت...
نوید شایسته
زنان حداکثر 34 ساعت رازدارند!
O u ➌ Ph ¥
تو ژاپن از هر 10 تا بچه ای که به دنیا میاد 9 تاشون خنگن، یکی شون باهوش ! اما تو ایران از هر 10 تا بچه، 9 تاشون باهوشن، یکیشون خنگ ! حالا چرا ژاپنی ها این قدر پیشرفت می کنن و ایرانی ها پیشرفت نمی کنن ؟ چون که تو ژاپن اون یه نفر باهوش رو می ذارن بالای سر اون 9 تا خنگ دیگه ، اما تو ایران اون یه دونه خنگ رو می ذارن بالای سر اون 9 تا باهوش دیگه ...
نیما صابری
چرا جراحان لباس سبز یا آبی میپوشند ؟ » جراحان در قدیم لباس سفید میپوشیدند که رنگ پاکی است.اما بر اساس مقالهای که در یکی از شمارههای نشریه Today’s Surgical Nurse در سال ۱۹۹۸،در اوائل قرن بیستم یک دکتر مشهور رنگ لباسش را به سبز تغییر داد، چرا که تصور میکرد این رنگ برای چشمان جراح راحتتر است. گرچه مشکل است که این نظر را تایید کرد که لباسهای سبز به این دلیل رایج شدهاند، اما رنگ سبز ممکن است به خصوص از این لحاظ مناسب باشد که به دکترها کمک میکند در اتاق عمل بهتر ببینند، زیرا رنگ متضاد یا مکمل رنگ قرمز به حساب میآید. [...]
نیما صابری
رایجترین دروغهای زنان و مردان » در این مطالعات مشخص شد معمولترین دروغ زنان گفتن جمله... نتایج یک تحقیق نشان میدهد مردان بیش از زنان دروغ میگویند و کمتر از آنها احساس گناه میکنند. در نظر سنجی که 3 هزار نفر شرکت داشتند مشخص شد مردان انگلیسی به طور متوسط هر روز 3 بار دروغ میگویند که این رقم معادل با هزار و 92 دروغ در سال است. اما به نظر میرسد که زنان از مردان صادقتر هستند به طوری که تعداد دروغهای آنها در سال 728 یا دو بار در روز است. در این تحقیقات مشخص شد مادران بیشتر از دیگر اعضای خانواده دروغ میشنوند. 25 درصد از مردان اقرار کردند که به مادر خود دروغ گفته اند، این در حالی است که این عدد در زنان نزدیک به 20 درصد است. در عوض فقط 10 درصد از افرادی که در این تحقیق شرکت داشتند اعلام کردند که ممکن است به همسر خود دروغ بگویند. در این مطالعات مشخص شد معمولترین دروغ زنان گفتن جمله "هیچی نیست، من خوبم " است که آن برای مخفی کردن احساسات خود استفاده میکنند. زنان بیشتر از مردان بعد از گفتن دروغ احساس گناه میکنند. [...]
اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای
16 سال و 5 روز و 32 دقيقه قبلیک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست
دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .

16 سال و 5 روز و 30 دقيقه قبل