هاسمیک
روی تخت نشستم... زمان رو نمیدونم... مکان رو هم نمیدونم... تنم سر شده... بدون کوچکترین حرکتی... بدون حتا پلک زدن... درونم پر از کلمهـست... پر از حرف... پر از درد... هر چقدر سعی میکنم لبامو باز کنم و حرف بزنم نمیشه... انگار با یه نخ نامرییه لنتی دوخته شدن به هم... انگار عصبهاش کشته شدن و نمیتونم تکونشون بدم... دلم میخواد یه چیزی بگم... حتا یه صدایی... نمیشد... هیچ جوره نمیشد... فقط یه راه داشت... یه راه واسه خالی کردن خودم... واسه خالی کردن درونم... تیغ رو برداشتمو کشیدم روی عرض گردنم... یه شیار رو گردنم باز شد... کلمه ها و دردها با فشار زیاد پاشید بیرون... فشارش انقدر زیاد بود که همهی تنم شروع کرد به لرزیدن و تشنج کردن... تو کسر دقیقه خالی شدم... خالیه خالی... هه.. **arman**
هاسمیک
مرا بِبَر از دامنهی شومِ شبْ ........که هزارْ خورشیدُ فشفشه با نگاهِ توست !........یغما
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
جهان از امتداد لبهایت آغاز شد، جایی میان بوسه واژهها. جایی میان رُستن
هاسمیک
عشقَت رستاخیزِ ترانههاست ! .....باز میگَردیُ........... میرَهانیاَم از دیارِ دِلْمُردهی اندیشههای خویشْ ! ..........تَسلّای صدایتْ ، ............نوشْدارِ به هنگامِ تمامِ حسرتهاست !.......... مرا به میهمانیِ چشمانَتْ بِبَر !.....یغما
هاسمیک
چشمانَتْ........خلاصهی آتشْفشانْ استْ ، ........هَمْ رَنگِ خاکِ دیاریْ که دوستشْ میدارمْ ! ........چالِ کنجِ لَبانَتْ.......... هلالکِ جُفتیْ ماهْ استْ ........با خورشیدیْ در قفا........ که مردمانِ سرزمینِ قلبِ مرا .........به وِلوِلهْ وا میدارَدْ.......... با انگشتِ اشارهی رو به آسمانْ !...........خندهاَتْ بارانِ مُرواریدْ است.......... و اَخمَتْ...... زلزلهییْ که شهرِ آرزوهایمْ را ........ویرانْ میکنَدْ !.......یغما
هاسمیک
تو را نگاهْ میکنَمْ ..........و جهانْ رَنگْ میبازَدْ.......... نگاهتْ میکنَمْ........... و خودْ را نمیبینمْ !......... یغما
هاسمیک
بخوان به معراجِ آغوشَت مَرا..... که سرزمینِ این کولیْ..... از مرزِ نفسهای تو آغاز میشود !... یغما گلرویی
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
زکوی میکده دوشش به دوش می بردند / امام شهر که سجاده می کشید به دوش
هاسمیک
بهشتْ را....... به نیمْ نگاهِ تو فروختم........ تا با تو ........بَر گسترهی خاموشِ خاکْ......... بهشتی نو بیآفرینم ! یغما گلرویی...