دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

در رفاقت رسم ما جان دادن است / هر قدم را صد قدم پس دادن است
هرکه بر ما تب کند جان میدهیم / ناز او را هرچه باشد میخریم

جزئیات گروه

شناسه 423
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع گوناگون
ارسال 5177 پست
عضو 624 کاربر
طرفدار 31 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 26
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 109
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 22

کاربران گروه

(620 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

رفیق
شناسه‌: 423 · گوناگون
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
شقایق
daily-top-pic03.jpg شقایق
در رفیق

شقایق
شقایق
در رفیق

گاهی نگاهی کوتاه ، کار هزاران قلم را انجام میدهد

شقایق
شقایق
در رفیق

جه باید كرد وقتی لحظات به هر دلیلی ازت میگریزند

sina
sina
در رفیق

من رفتم خداحافظ

sina
sina
در رفیق

خدا را دوست بدارید حداقلش این است که یکی را دوست دارید که روزی به او برسید

این ارسال را بازنشر کرده است.
sina
sina
در رفیق

اگر سوال بپرسی، تنها سه دقیقه نادانی، واگر نپرسی، باقی عمرت را

sina
sina
در رفیق

خشم مانند طوفان است بعد از مدتی فرو خواهد نشست ولی بدان که حتما شاخه هایی شکسته اند

sina
sina
در رفیق

در تمام رنج هایی که میبریم، صبر اوج احترام به قوانین الهی ست

sina
sina
در رفیق

سلام من امدم

ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
12901967008.jpg ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
در رفیق

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت . پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن. پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ………. به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره؟؟؟؟؟؟

این ارسال را بازنشر کرده است.
ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
12901967008.jpg ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
در رفیق

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت . پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن. پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ………. به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره؟؟؟؟؟؟

ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
در رفیق

ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانه دیوانه ی مهربانی تؤام….

ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
در رفیق

خسته شدم از بس کار کردم امروز

ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
در رفیق

از دست یکیه عصبانی ام خودت بیا تا نیومدم بکشمت زووووووووووووووووود