دانشمندان متعقدند که مغز انسان فقط به اول وآخرکملات توجه مکینه برای هیمنه که تونستی این رو بخونی . . . . . . . . . . . . . . . . حالا بگو چندتاکلمه غلط بود ؟
زن کمی چشمهایش را تنگ کرد و به تابلو خیره شد، به نظرش رنگ سیاه حاشیه تابلو زیادی غمگین بود. همیشه انتخاب کردن برایش سخت بود، سرش را برگرداند و گفت:
- مهوش! بیا ببین این خوبه؟
مهوش دختر ۲۸ سالهاش بود، دختری کم حرف، آرام و البته تودار.
- خوبه! همین خوبه! چقد سخت میگیری مامان! می خوایم یه کادو بدیم اینقد خودت رو اذیت نکن.
زن سرش را تکان داد و فروشنده سریع از زیر میز کادوی صورتی رنگی را درآورد و بدون اینکه نظر زن را بپرسد سریع کادویش کرد و گذاشت روی میز. کمی سر قیمت چک و چانه زدند و بعد مهوش تابلوفرش را گرفت و از مغازه بیرون آمدند و سوار ماشین شدند. دم غروب بود و خیابان در آخرین روزهای اسفند ۸۳ شلوغتر از هر وقت دیگری بود دست فروشها همه جا بساط کرده بودند.
- تو رو خدا ببین این کجا وایستاده روسری میفروشه! راه رو بند آورده با بساطش!
- چیکارش داری مهوش! این هم باید روزیش در بیاد دیگه!
ماشین که نزدیک مرد دستفروش شد سرش را نزدیک آورد و داد زد:
مهوش بدون اینکه نگاهی به او بیندازد راهش را ادامه داد. همیشه از رانندگی کردن توی شلوغی جمعیت بدش میآمد، میترسید به کسی بزند، با آنکه شش سال بود پشت رل مینشست ولی هنوز کابوس تصادف و پلیس داشت باران ریزی شروع به باریدن کرده بود و داشت تن کثیف شهر را میشست، از توی شلوغی جمعیت داشتند بیرون میآمدند مردی گوشه خیابان ماهیهای قرمز را توی تنگهای بزرگ و کوچک گذاشته بود و کنارش انواع و اقسام سبزههای سفره هفت سین را هم چیده بود.
مادر زیر نم نم باران به سمت مرد فروشنده رفت، چند سبزه را ورانداز کرد و یکی از آنها را از دور به مهوش نشان داد مهوش بدون اینکه خوب ببیند الکی سرش را تکان داد یعنی همین رو بخر! مادر پول را داد و آمد سوار شد، سبزه را گذاشت روی صندوق عقب و گفت:
عجب دل پری داری امید...
13 سال و 16 روز و 13 ساعت و 15 دقيقه قبل