امروز بعد از اینکه از سرجلسه ی امتحان اومدم بیرون، یکی از مراقب ها به من گفت میشه چند دقیقه سراین کلاس به عنوان مراقب وایستی تا من بیام؟(پسرهای ارشد امتحان داشتن)...منم قبول کردم...تا رفتم سرکلاس در کلاسو بستم گفتم بچه ها کاملا راحت باشید تقلب،جزوه،کتاب همه چی آزاده )) قیافه ی بچه ها اون لحظه | 2دقیقه بعد| 5دقیقه بعد | خنگولا باور نمیکردن فکر کردن دوربین مخفیه!!! یعنی یه نفر هم واسه دلخوشی من یه تقلب کوچیک نکرد!!!! قیافه من || هیچکدوم حرف منو جدی نگرفتن و بعد امتحانشون فهمیدن که من جدی گفتم )))) لیاقت مراقب خوب نداشتن )
بابابزرگم هشتاد سالشه همیشه اصرار می کنه که بذارید من از خونه تنهایی برم بیرون مگه زندانی گرفتید؟ می خوام برم نون و روزنامه اینا بگیرم… یه روز بعد از کلی اصرار گفتیم باشه برو ولی مواظب باش… رفته نونوایی محل به همه ی اونایی که تو صف بودن گفته عجب روزگاری شده پنج تا دختر دارم پنج تا پسر تو این سن و سال، منِ پیرمرد باید بیام تو صف وایسم نون اونارم من بگیرم
عجب دل پری داری امید...
13 سال و 16 روز و 12 ساعت و 13 دقيقه قبل