دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Reza

همه چی عالیه.............!!! درباره »
Reza
مرد - مجرد

دنبال‌شدگان

دنبال‌کنندگان

(52 کاربر)

بازدید

Reza
Reza

عشق، يك روح است كه در دو جسم دميده شده. (ارسطو)

Reza
Reza

بخون به سلامتی هر چی عاشقه 1- به سلامتی سه كس : غریب ، تنها ، بی كس 2- به سلامتی گاو چون كه نگفت من ، گفت ما ?- به سلامتی كرم خاكی به خاطر خاكی بودنش ?- به سلامتی خیار به خاطر اینكه یار داره 5- به سلامتی شلغم به خاطر اینكه غم داره 6- به سلامتی كلاغ ، هر چند كه سیاهه ولی عوضش یه رنگه 7- به سلامتی دیوار كه هر مرد و نامردی بهش تكیه میكنن 8- به سلامتی شمع که تا آخرش به پات میسوزه

Reza
Reza

معلم فلسفه یک صندلی می گذاره وسط کلاس و به شاگردانش میگه:شما باید یک مقاله بنویسید و در آن ثابت کنید که این صندلی وجود ندارد! یکی از شاگردان دو کلمه مینویسه و ورقشو میذاره رو میزش و بعد از این که معلم ورقه ها رو تصحیح میکنه اون بهترین نمره رو میگیره! ... ... نوشته بوده:کدوم صندلی؟!!!

Reza
Reza

.گفت:اینقدر سیگار نکش میمیری گفتم:اگه نکشم میمیرم گفت:اگه بکشی با درد میمیری گفتم:اگه نکشم از درد میمیرم گفت:هوای دودی جلوی درد رو نمیگیره گفتم:هوای صاف جلوی مرگو میگیره؟ یه کم نگاهم کرد و گفت : بکش …..

Reza
Reza

نشستم پای مشروب گفتن بخور بگو به سلامتی اونی که دوسش دارم پیکو به لبم نزدیک کردم نخوردم ولی گفتم به سلامتی اونی که از وجودش نفس میکشم گفتند نخوردی گفتم سلامتیشو توی پاکی میخوام نه توی مستی...

Reza
Reza

مینویسم خاطرات با اشک و آه / در شبی غمگین و تاریک و سیاه / می نویسم خاطرات از روی درد / تا بدانی دوریت با من چه کرد .

Reza
Reza

يك خانم و يك آقا كه سوار قطاري به مقصدي خيلي دور شده بودند، بعد از حركت قطارمتوجه شدند كه در اين كوپه درجه يك كه تختخواب دار هم ميباشد ، با هم تنها هستند و هيچ مسافر ديگري وارد كوپه نخواهد شد. ساعتها سفر در سكوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتني بافتن بود. شب كه وقت خواب رسيد خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پايين را اشغال كردند. اما مدتي نگذشته بود كه خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشيد! ميشه يه لطفي در حق من بفرماييد؟ - خواهش ميكنم! - من خيلي سردمه. ميشه از مهماندار قطار براي من يك پتوي اضافي بگيريد؟ مرد جواب داد: من يه پيشنهاد دارم! زن : چه پيشنهادي؟ مرد: فقط براي همين امشب، تصور كنيم كه زن و شوهر هستيم. زن ريزخندي كرد و با شيطنت گفت: چه اشكال داره ، موافقم! - قبول؟ - قبول! مرد گفت ، خب ، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو، برو از مهموندار پتو بگير. يه ليوان چائي هم براي من بيار. ديگه هم مزاحم من نشو