رضا جون
مـرغ عـشق فخرنفروش… معشوق توهـم به لطف قفس است کــه وفادار مانده
رضا جون
حکم اعدام بود… اعدامی لحظه ای مـکث کرد و بوسه ای برطناب دار زد… دادستان گفت: صبرکنید… آهای زندانی این چه کاریست ؟؟ زندانی خنده ای کرد و گفت: بیچاره طناب نمیزاره زمین بیفتم ولی”بعضی” از آدمها بدجور زمینم زدن…
رضا جون
ا نجلیناجولى اگر ایرانى بود در نوجوانى ازسوى دوستان لقب “لب شترى” بهش داده شده و اعتماد به نفسش نابود شده بود و الآن منشى درمانگاه بود!
رضا جون
دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟ پسر: آره عزیز دلم دختر: منتظرم میمونی؟ پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند پسر: منتظرت میمونم عشقم ......دختر: خیلی دوستت دارم پسر: عاشقتم عزیزم ... بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد ... به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟ دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود و بی امان گریه میکرد پرستار: شوخی کردم بابا !
رضا جون
شراب که کهنه شد، طعمش ناب میشود؛ شیرین میشود؛ غلیظ میشود؛ مستت می کند؛ نمیتوانی از آن بگریزی. شراب کهنه را که بنوشی دیگر جایی برای پنهان کردن هیچ چیز نمیماند عشق هم که کهنه شد، میشود همچو شراب، رسوخ میکند در بند بند وجودت، ریشه میدواند در بافتهایت، رسوایت میکند. آن وقت است که میفهمی همیشه عاشق میمانی
رضا جون
خدایا یک دقیقه سکوت میکنم به احترام پیرمردی که در آغوش همسرش در حسرت نداشتن توان خرید دارویی فوت کرد.
رضا جون
خرها زیاد هم خر نیستند . . . . . . . . . . . بلکه موجودات وظیفه شناس خجالتی هستند که "نه" گفتن را نیاموخته اند. . . !
رضا جون
به سلامتیه مگسی که یادمون داد زیاد دور کسی بگردی اخرش میزنه توسرت
رضا جون
یه چیز بپرسم خدایی راستشو میگی. واسه چی تا این موقع شب بیداری؟ لا اقل یکی رو لایک بزن و حالی بده: 1. درس میخونی 2.کار میکنی 3.حال میکنی.... خسته نباشی. ما مخلصیم
رضا جون
بازم دمشون گرم نویسنده های کره ای اول اسم این سناریوهای تخیلاتشون رو افسانه گذاشتند، حالا هرشب به مامانم میگم: مادر من افسانه است، جومونگ هم افسانه بود، کم مونده دیگه بلند شه بره کره!!