رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
دختر بچه باهوش دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار" دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟" بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟ و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!
رضارنج بران
از طرف خدا شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.... پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش،نداشته هایش رو از خدا طلب می کرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد... -آهای پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.چشمانش برق می زد وقتی آن خانم کفش ها رو به او داد،پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:شما خدا هستید؟ زن لبخندی زد و گفت: نه پسرم من تنها یکی از بندگان خدا هستم. -آهان، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
رضارنج بران
جز آستان توام درجهان پناهی نیست سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
رضارنج بران
خدایا داد ازین دل , داد از این دل
که یک دم مو نگشتم شاد ازین دل
چو فردا دادخواهان داد خواهند
بگویم صد هزاران داد ازین دل
رضارنج بران
داستان ملا در جنگ روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست. ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟
رضارنج بران
داستان قبر دراز روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است! شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است! ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!
رضارنج بران
داستان خویشاوند الاغ روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد, شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟ ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم
رضارنج بران
من دلم ميخواهد
خانهاي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
هر کسي ميخواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست...
بر درش برگ گلي ميکوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مينويسم اي يار
خانهي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست ؟ "
(( فريدون مشيري )
رضارنج بران
می گويند شخصی سر کلاس رياضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بيدار شد وباعجله دو مسأله راکه روی تخته سياه نوشته بود يادداشت کرد و بخيال اينکه استاد آنها را بعنوان تکليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد. هيچيک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت . سرانجام يکی را حل کرد وبه کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد ، زيرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غير قابل حل رياضی داده بود. اگر اين دانشجو اين موضوع را می دانست احتمالاً آنرا حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقين نکرده بود که مسأله غير قابل حل است ، بلکه برعکس فکر می کرد بايد حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله يافت. برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد
رضارنج بران
وصیت نامه ای جالب منسوب به "وحشی بافقی" روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید همه را مســــت و خراب از مـــی انـــگور کنیــــد مزد غـسـال مــرا سیــــر شـــرابــــش بدهید مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید بر مـــــــزارم مــگــذاریــد بـیــاید واعــــظ پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حـــافـــظ جای تلقــیـن به بــالای سرم دف بـــزنیــد شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیــد اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد روی قــبــرم بنویـسیــد وفـــــادار برفـــت آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
رضارنج بران
تفاوت يه عاشق ميگه : اگه اتفاقي برات بيفته ميميرم! اما..... يه رفيق ميگه: اگه بميرم هم نميذارم برات اتفاقي بيفته...!
رضارنج بران
بهترین درس ها را در زمان سختی آموختم؛ و دانستم صبور بودن یک ایمان است؛ و خویشتن داری یک عبادت؛ فهمیدم ناکامی به معنای تأخیر است، نه شکست؛ و خندیدن یک نیایش است ...