رضا
بيا عشقمون رو محکم به هم گره بزنيم و آرزو کنيم اين گره هيچ وقت باز نشه حتي با دندون روزگار !
رضا
گرچه از فاصله ي ماه ز من دورتري
ولي انگاه همين جا و همين دور و بري
ماه مي تابد و انگار تويي مي خندي
باد مي آيد و انگار تويي مي گذري …
رضا
از همان ابتدا دروغ گفتند! مگر نگفتند که من و تو ، ما میشویم؟! پس چرا حالا من اینقدر تنهاست! از کی تو اینقدر سنگدل شد؟!… اصلا این او را که بازی داد؟!… که آمد و تو را با خود برد و شدید ما! می بینی...؟ قصه ی عشقمان! فاتحه ی دستور زبان را خوانده است!!!
رضا
برگها زردند و می ریزند، وقتی نیستی فصل ها پاییز پاییزند ،وقتی نیستی ابرها لج می کنند و با تمام بغض خود قطره ای باران نمی ریزند، وقتی نیستی لحظه ها جایی برای فکر فردا نیستند وقتی از دیروز لبریزند… وقتی نیستی قاب های روی دیوار از طناب دارشان عاقبت خود را می آویزند، وقتی نیستی خواب می بینند گل ها،خواب فرداهای خوب کاش برخیزند، برخیزند، وقتی نیستی
رضا
وقتی نیستی.....بر مبل نمی شود نشست که تو آنجا نشسته بوده ای هوا را نمی شود نفس کشید که عطر تو آنجا بوده است
رضا
وقتی می روی تمام چیزهای عادی یادگاری می شوند حساس می شوند ترک بر می دارند
رضا
خواب می بینند گل ها،خواب فرداهای خوب ... کاش برخیزند، برخیزند وقتی نیستی.
رضا
وقتی که نیستی بهار ،غمگین تَر از پائیزه
رضا
وقتي نيستي ... چی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رضا
پشت قاب شيشه پنجره اي که شبامو با خود ميبره جايي که گذشته هام مثل تصوير از تو قابش ميگذره پشت قاب بي نفس مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس مهربون، من به تو انديشم نه به تنهايي خويش از پس شيشه تو را مي بينم... و تو را ميخوانم ... و به شوق فردا که تو را خواهم ديد چشم به راه مي مانم .......