Roza Soul
دیده ام سوی دیار تو و در کف تو...از تو دیگر نه پیامی, نه نشانی...نه به ره پرتو مهتاب امیدی...نه به دل سایه ای از راز نهانی...
Roza Soul
کاش ما ان دو پرستو بودیم,که همه عمرسفر میکردیم,از بهاری به بهار دیگر...
Roza Soul
دستانم سردند ...فکر کنم خون های بدنم هم...با من همراه نمیشوند...
Roza Soul
من موندمو یه دنیا حسرت...چیکارکنم؟؟؟؟؟؟؟
Roza Soul
چشمانم خسته اند ...بسته نمیشوند... فکرکنم از اشک زیاد...خشک شدند...
Roza Soul
خسته شدم از این همه...تکرار...
Roza Soul
گریه نکن چرا که این روزگار انقدر برای خود مشکل دارد که دیگر فکری به حال گریه های تو نمیکند...
Roza Soul
ابرویم را نریزی دل!...لحظه دیدار نزدیک است...
Roza Soul
دلم میخواهد پرواز کنم تا شاید خیال های تو از سرم بروند...
Roza Soul
انقدرتنها هستم که چهار پایه دارم هم خودم باید لگد بزنم...
Roza Soul
حس میکنم دنیایم خالی شده بعد از رفتنت...مگر تو چند نفربودی؟؟؟
Roza Soul
ای کاش میشد یه گوشه ای نوشت:خدایا امشب خیلی خستم فردا بیدارم نکن...
Roza Soul
شب وروزم تاریک است دیگر تشخیص نمیدهم این دو را از هم...
Roza Soul
کاش کور میشدم زمانی که سنگینیه نگاهت....روی صورت...چروکیده ام افتاده بود...کاش...