صابر
چـقـدر خـوبـه . . .
کسی که خیلی دوسش داری بـغـلـت کـنـه . . .
سـرتـو بـذاری روی سـیـنـش آرومـت کـنـه . . .
حـُرم نـفـس هـاش تـنـت ُ داغ کـنـه . . .
عـطـر دسـتـاش مـوهـاتـو نـوازش کـنـه . . .
چـقـدر خـوبـه . . .
چـقـدر خـوبـه کـه آرووم دم گـوشـت بـگـه
غـصـه نـخـوری هـا من کنارتم...من پیشتم!
صابر
من مرده ام,
من سالها پيش مرده ام
سالها پيش
شايد شبي كه اذرخشي
تمام هستيم را زيرو رو كرد
يا وقتي كه از شدت درد
در چشمان خسته ي زمان
به شماره افتادم
و تمام زندگيم يكباره فنا شد
آن وقت كه غم به دنيا نيامده بود
و روي صورت خورشيد
هنوز چروك نيفتاده بود
انروز كه ماه گريه نميكرد
و سايه ها ي سرد
فقط يك اسم بودند
و يك خواب عميق,
سالروز شكوفائي عاطفه ام
را شياطين با خون جشن گرفتند
و خونخواران رذل مهمانان ان شدند
روي پيكر نحيف و
خسته ي من پايكوبي كردند
وتكه تكه هاي وجودم را
با لاشخور صفتان
به پذيرائي نشستند
ومن تنها در خودم شكستم,
بوئيدن مرگ تنها ارزويم بود,
خواب بارون روياي هميشگيم بود
اما ديگه نه ناي رفتن داشتم
و نه ياري موندن ,
همون روز بود
كه سر بر بالين گورستانم گذاشتم ..
اري
اينجا ارامگاه كسي است كه ميداند
هميشه تنهاست.....
صابر
میروم شاید که فرداها مرا باور کنی
صابر
پرواز كن آن گونه كه می خواهی وگرنه پروازت می دهند آن گونه كه می خواهند
صابر
بعـضـی و قـت هـا بـعـضـی هـا ، "بـے صـد ا" ا ز ز نـد گـیَـت مـی ر و نـد
" بـے خـد ا حـا فـظـے " . . .
بـا پـا ی ِ "بـر هـنـه" . . .
ر و ی ِ "نـو ك ِ پـا " . . .
"پـا و ر چـیـن ... پـا و ر چـیـن" . . .
تـا مـبـا د ا صـد ا ی ِ "تـق تـق" ِ كـفـش هـا شـا ن آ گـا هـت كـنـد ا ز ر فـتـنـشـا ن . .
صابر
اینجا همه هر لحظه می پرسند : « حالت چطور است ؟ » اما کسی یک بار از من نپرسید : « بالت ... »
صابر
هيچ وقت گريه نکن ! چون هيچکس لياقت اشکهای تو را نداره.
اگه هم داشته باشه طاقت اشکهای زيبای تو را نداره...
صابر
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
صابر
نیشخند میزنی... تیغ را نشانت دادم ُ گفتم باشد تمومش می کنم! سیگار سومت را آتش زدی ُ به لب گُذاشتی انگار صحنه ی مرگم برایت خیلی هیجان انگیز بود... پُک مُحکمی زدی ُ گفتی: پس چه شد؟آن همه لاف زدی که خودم را می کشم بُکش!منتظرم! دست هایم می لرزید...نه از ترس مرگ...بلکه از تیزی حرفاش چشم هایت را به دستانم دوخته بودی... -می خواهی تا کی منتظر بمانی؟ حوصله ام را سر بردی لعنتی تمامش کن باید برم... می دانستم سنگدل است اما... از مز آن هم گذشته بود انگار سیگارش را خاموش کرد آمد جلوی من ایستاد ُ زُل زد به مردُمَک هایم دستش را جلوی چشمانم گرفت ُ گفت ببین راحت است فقط لحظه ای می سوزد و تمام! تیغ از دستم اُفتاد خم شد فلز سرد را بلند کرد ُ گفت.. چته؟نمی توانی؟ سرم را به علامت منفی تکان دادم... و اشک از گوشه ی چشمم لغزید... نیشخندش باز تر شد زیر لب زمزمه کرد: باشد خودم برایت تمامش می کنمـــ
صابر
آرزوهایت را برآورده میکند خدایی که آسمانی را برای خنداندن گلی میگریاند .
صابر
در آغوش خودم هستم من خودم را در آغوش گرفته ام! نه چندان با لطافت نه چندان با محبت اما وفادار وفادار