#زنــــــانی که تهی از #احســــاس و با چتری از #منطق گوشه ای #تنها نشسته اند...،، بی شک همانــ #دخترکان ِ بی پروایی اند که سالهایی نه چنـــــــدان دور به روی نیمکتــ حماقتشانــ بی تجربه از " تب و لرز " عشق ،، "خیسی بارانش " را #آرزو میکردنـــــــد!!
گاهی از انسان بودنــــــــم شرم میکنم ... گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم اما بدانم ، کــــــــارم از روی #ذات است و رازبقا ست نه از روی هوس ... ! خفاشی باشم که #شبها گـــــــــردش کنم با چشمهـــــــــای کور ، اما #خوابی را پَرپَر نکنم ... ! کلاغی باشم که قار قار کنم #پرهــــــــایم را رنگ نکنم و #دلــــــــی را با #دروغ-بدست-نیاورم ....................