ᔕᗩᙢᓰ
نـــوشتـــه هـــآیمـــ را کـــِ میخـــوآنــی...
دلخــــوش نبـــآش از اینکـــ مخــآطبـــ تـــویی....
زیـــآد شـــدن نـــوشتـــه هـــآیِ من
یعنی: بــی حـــدی نـــآمـــردی هـــآیِِ تــــو...!
omid
زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود... زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید... زن در حالی که داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد : "چی شده ؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟" شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر میدارد و میگوید : هیچی فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم، یادته؟ زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، گفت: "آره یادمه..." شوهرش به سختی گفت: _ یادته که پدرت ما رو وقتی که رو صندلی عقب ماشین بودیم، پیدا کرد؟ _آره یادمه (در حالی که بر روی صندلی کنار شوهرش نشست...) _یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان ؟! _آره اونم یادمه... مرد آهی میکشد و میگوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم
BlaCk Ho4K
تصمیم دارم کوزه ایی بخرم و دلنوشته هایم را بر در آن کوزه بگذارم ظاهرا موقع خوردن آب است....
امیررضا عطری
من تا الآن هر پستم رو که بیشتر لایک و باز نشر و دیدگاه داشت نگه میداشتم و هر کدوم رو که ازش کمتر استقبال میشد رو حذف می کردم . ولی الآن تصمیم گرفتم هر پستی رو که میذارم نگه دارم . و دیگه اصلا برام مهم نیست که ازش استقبال بشه یا نشه . مهم اینه که اون پست یا به مغزم خطور کرده یا یا حرف دله . پس بی ارزش نیست ... !!!
نیلو جان ضعیف نه ضعف داریم،اگه ما میتونستیم ب دیوار تکیه کنیم زندگی میکردیم...
14 سال و 2 ماه و 12 روز و 12 ساعت و 40 دقيقه قبل توسط آندروید
14 سال و 2 ماه و 12 روز و 11 ساعت و 54 دقيقه قبل توسط موبایل