سعید
هوای فاصته ها سرد است........از کلاف دلم برایت خیال گرم می بافم
سعید
اگر روزی کسی از من بپرسند که دیگر قصدت از این زندگی چیست ...............به او گویم که چون می ترسم از مرگ مرا راهی بغیر از زندگی نیستب
سعید
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
سعید
مرا ببر امید دلنواز من به شهر شعر ها وشور ها
سعید
در اضطراب دستهای پر آرامش دستان خالی نیست خاموشی ویرانه ها زیباست
سعید
هیچ صیادی درجوی حقیری که به گودالی میریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
سعید
کاش می شد در میان لحظه ها قطره ای از مهربانی را چشید
سعید
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ادم امد در این دیر خراباتم کرد
سعید
سلام من سلام من به غنچه ای كه صبحدم به خنده باز می شود
سعید
از غضنفر میپرسن نظرت راجع به زلزله چیه ؟ میگه طرح خوبیه ، تکان دهنده ست !