ی استاده اقتصاد که الان ایران نیستن ی روزی سره کلاس گفته بودن : اگر دیدین ی کشور تعداد بانک هایش زیاد شد بدانید مشکلات پشت سرهم به سمت اونا میاد ......... خدایی وقتی اینو از دوستم شنیدم گفتم .... واسه مسخره کردن گفتم : واقعا چه استادی دارین ! ........ ولی حالا میفهمم چه استادی بود!!!!!!!!!!!! ......
میخوام زنگ بزنم شبکه های پخش آهنگ درخواستی بگم لطفا آهنگ سروده ملی ایران ft. pitbull رو بذارید!مردک دیوانه فقط مونده با ننه بزرگه من بخونه!وااالاااا...
مکرر دیروز میآید امروز میآید فردا میآید و من میان پایان و آغاز دستانم را مینگرم لحظهها را مرور میکنم گویی هنوز حرفی میان دستان و نگاهم برای تولد تقلا میکند. يا ميان سكوتهای تو! دلم لمس رؤیا میخواهد!
می خوام گلکسی نوت بخرم، نه به خاطر امکاناتش،نه بخاطر کیفیتش بلکه به خاطر سایزش! آخه تنها گوشی موجود در بازاره که از سوراخ توالت رد نمیشه!!! یعنی عمرا بیافته توی چاه!!!
آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود. اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند : پاریس خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود. گفتم حرف اش را هم نزنید. بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف. کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند.
آموخته ایم که با پول می توان خانه خرید ولی آشیانه نه
می توان رختخواب خرید ولی خواب نه
می توان ساعت خرید ولی زمان نه
می توان مقام خرید ولی احترام نه
می توان کتاب خرید ولی دانش نه
می توان دارو خرید ولی سلامتی نه
می توان آدم خرید ولی دل نه.....
کاش که خنده بر لبم مینشست ...... نمیشکست دلی که راحت شکست ......... کاش که همسایه من میشدی ..... مایه آسایش من میشدی .......... کاش که این خاطره های غمگین ......... پر میزدن ازین دله اندوهگین ........ کاش این دله گرفته و سرد ........ خالی میشد از غمو قصه و درد .......>>آهنگ زیبا علی بیاتی
اوایل ترم بود.صبح زود بیدار شدم که برم دانشگاه.
چون عجله داشتم بجای 5000 تومنی یه پونصدی از کشوم برداشتمو زدم بیرون.
سوار تاکسی که شدم دیدم اووووف یکی از پسرای آس و خوشتیپ کلاس جلو نشسته!
یه کم که گذشت گفتم بزار کرایه شو حساب کنم نمک گیر شه بلکه یه فرجی شد!
با صدایی که دو رگه شده بود پونصدی رو دادم به راننده و گفتم:
کرایه ی آقارو هم حساب کنید!
پسره برگشت عقب تا منو دید کلی سلام و احوالپرسی و تعارف که نه ...
اجازه بدین خودم حساب میکنم و این حرفا!
منم که عمرا این موقعیتو از دست نمیدادمو کوتاه نمی اومدم!
می گفتم به خدا اگه بزارم!تمام این مدتم دستم دراز جلوی راننده!
همه شم میدیدم نیشِ راننده بازه! خلاصه گذاشت حسابی گلوی خودمو پاره کنم،
بعدش گفت : چطوره با این پونصدی کرایه ی بقیه رو هم تو حساب کنی؟!
یهو انگار فلج شدم.آخه پول دیگه ای نداشتم!
الکی سرمو کردم تو کیفمو وقت کشی تابلوُ که دیدم آقای خوشتیپ
کرایه ی جفتمونو حساب کرد!ولی از خنده داشت میترکید!
داشت گریه ام می گرفت که اس.ام.اس داد و گفت:
پیش میاد عزیزم ناراحت نباش! موافقی ناهارو با هم بخوریم؟!
حالا من بیچاره شارژ هم نداشتم جواب بدم!
خلاصه عین اسکلا انقد بهش زل زدم تا نگام کنه و گفتم : باشه !!
این شد که ما چند ماهه باهم دوستیم
ولی یه بار که گوشیشو نگاه کردم دیدم اسمِ منو "مستضعف" سیو کرده ..!
مهشید جان خیلی خوش اومدی . .
14 سال و 6 روز و 18 ساعت و 59 دقيقه قبلمرسی
14 سال و 6 روز و 15 ساعت و 46 دقيقه قبل