الهه
غیرت فراموش شده... جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت: ببخشید آقا! من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود،مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد: مردتیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... گه میخوری تو و هفت جد آبادت، خجالت نمیکشی؟ جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکسالعملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد: خیلی عذر میخوام فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت میبرن، من گفتم که حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم. حالا هم یقمو ول کن. از خیرش گذشتیم. مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...
Hasti_Raha
یک روز سطری از این شعر مثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور می کند ،
...Ali
توسط موبایل
ﺷﺒﺒﺒﺒﺒﺒﺐ ...ﺧﻮﺵ ...ﻓﻌﻼ ﺧﺪﺍ ﺣﺎﻓﻆ
سلام
14 سال و 2 روز و 14 ساعت و 7 دقيقه قبلسلام سامان عزیز


14 سال و 2 روز و 14 ساعت و 6 دقيقه قبلسلام امیر عزیز
سلام بانو باران عزیز
حالتون خوبه؟

14 سال و 2 روز و 14 ساعت و 5 دقيقه قبلامیر جان؟؟؟؟
14 سال و 2 روز و 14 ساعت و 4 دقيقه قبلهیچی
14 سال و 2 روز و 13 ساعت و 44 دقيقه قبل