به پیامبرمون توهین کردن اما بعضی ها انگار نه انگار .............. خوب حداقل اگه قبول ندارین کسیرو .... دیندارامون رو خراب نکنین.........نگین اوناهم مثله ما سست ایمانن..........مرگ بر تمامه کسانی که این عمله زشت رو انجام دادن...............ختم کلام خداحافظ همگی .....شب خوش
محمد...امشب به یادت اشک بر گونه میرزم نه برای اینکه به تو توهین کرده اند ...نه...برای اینکه این یاد تو و خدایت است که تنها اشکانم را جاری میکند...دوستت دارم محمد...
والا پیامدار...محمد...گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی ماند...بر بام و استوار...اما اکنون کجایی که ببینی تمام دیارها ظالم پایه های خویش را بر سر ما مردمان محکم کرده اند
خوب دوستان .......... خواستم ی شوخی کرده باشم آیدا ........
آب را جوری بنوش که تا هر وقت تشنت شد یاده آخرین آبی که خوردی بیفتی......
به یاده تشنگان کربلا!!!!!!!.......یا حسین
هرچقدر هم که به دنیا مشکوک باشم...هرچدقر هم که ا زفتح ایران به دست اعراب ناراحت باشم...ای محمد،ای نیکو سرشت و ای مهربان ترینه پیامبران...من عاشقت هستم و تو را دوست دارم و حسابت را جدا کرده ام از تمام دنیا از کسانی که به تو احترامی نمیگذارند بیزارم.
خسته از این دشمنان خانگی خسته از این همه بیگانگی........ خسته ام از گردش چرخ و فلک خسته از تنهایی و شبهای تک .........خسته از ایمانم و تردید و شک خسته از دیو و دد و دوز و کلک ...........
به آ نیما میگم : به خدا اون چیزی که گفتم بهتون مهمتر ازیناس..........
میگه این پست واسه پیشنهاد و انتقاد نیس برو به این لینک
منم گفتم باشه منم رفتم!!!!!!!!
خوب من شیرینی رو به تو چطوری بدم!!!!!!!!!!!!........ منو تو این موقعیت ها قرار نده!!!!!!!
دختر كوچكی در یك كلبه محقر دور از شهر در یك خانواده فقیر به دنیا آمده بود.
زایمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعیف و شكننده ای بود. همه شك داشتند كه زنده بماند. وقتی 4 ساله شد، بیماری ذات الریه و مخملك را با هم گرفت. تركیب خطرناكی كه پای چپ او را از كار انداخت و فلج كرد. اما او خوش شانس بود.
چون مادری داشت كه او را تشویق و دلگرم می كرد.
مادرش به او گفت: علی رغم مشكلی كه در پایت داری، با زندگیت هر كاری كه بخواهی می توانی بكنی، تنها چیزی كه احتیاج داری ایمان، مداومت در كار، جرات و یك روح سرسخت و مقاوم است. بدین ترتیب در 9 سالگی دختر كوچولو بست های آهنی پایش را كنار گذاشت و بر خلاف آنچه دكتر ها می گفتند كه هیچ گاه به طور طبیعی راه نمی رود، راه رفت و 4 سال طول كشید تا قدم های منظم و بلندی را برداشت و این یك معجزه بود.
او یك آرزوی باور نكردنی داشت، آرزو داشت بزرگ ترین دونده زن جهان شود، اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو چه معنایی می توانست داشته باشد؟ در 13 سالگی در یك مسابقه دو شركت كرد و در تمام مسابقات،
آخرین نفر بود. همه به اصرار به او می گفتند كه این كار را كنار بگذارد، اما روزی فرا رسید كه او قهرمان مسابقه شد.
از آن زمان به بعد ویلما رادولف در هر مسابقه ای شركت كرد و برنده شد.
در سال 1960 او به بازی های المپیك راه یافت، و آنجا در برابر اولین دونده زن دنیا، یك دختر آلمانی قرار گرفت و تا بحال كسی نتوانسته بود او را شكست دهد.
اما ویلما پیروز شد و در دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادی 400 متر، 3 مدال المپیك گرفت.
آن روز او اولین زنی بود كه توانست در یك دوره المپیك 3 مدال طلا كسب كند...
در حالی كه گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود.....(خدایا شکر که من سالمم ولی قدر نمیدونم)
مثله من که سه سال هدر رفت از زندگیم..................@soda
14 سال و 9 روز و 6 ساعت و 9 دقيقه قبل