♥سَمیـــ ــرا♥
زن قداست دارد . برای با او بودن باید مرد بود نه نر!
♥سَمیـــ ــرا♥
الهی… نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدارا ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد، نروم باز به جایی پشت دیوار نشستم چو گدا بر سر راهی کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی باز کن در که به غیر از این خانه مرا نیست.
♥سَمیـــ ــرا♥
اينجا سرزمين واژه هاي وارونه است: . . . جايي که گنج, "جنگ" مي شود... درمان, "نامرد" مي شود... قهقه , "هق هق" مي شود... اما دزد همان "دزد" است ... درد همان "درد..." و گرگ همان "گرگ...
♥سَمیـــ ــرا♥
روزهای تلخ یعنـــــی… یه عمر تلاش کنی شاه بشی امــــا بعد بفهمی بی بی دلت دلداده ی ســـــــــــــــربازه ...!!!
♥سَمیـــ ــرا♥
زمستان بود و غروب یک روز بارانی ، مصطفی از مدرسه به خانه بازمی گشت ، به محض ورود به خانه یک راست به سراغ پدرش رفت و بی مقدمه گفت : پدر ، هم کلاسی هایم در مدرسه چکمه دارند ولی من ندارم...! پدر گفت: پسرم ، تو خودت بهتر می دانی که هنوز کار درست و حسابی پیدا نکرده ام از طرفی آنها بچه های پولداری هستند و حتماً پدرشان هم کار خوب و پردرآمدی دارد... مصطفی گفت: ولی پدر ، یکی از هم کلاسی هایم حتی پدر هم ندارد ولی چکمه می پوشد...!!
♥سَمیـــ ــرا♥
این روزها چه قدر هوای تو میکنم حتی غروب هم گریه برای تو میکنم گاهی کنار پنجره ام مینشینمو چشمی میان کوچه رهای تو میکنم خیره به کوچه میشوم,اما تو نیستی یاد تو ,یاد مهر و وفای تو میکنم خود نامه ای برای خود مینویسمو آن را همیشه پست به جای تو میکنم وقتیکه نامه میرسد از سوی من به من میخوانم و دوباره هوای تو میکنم
♥سَمیـــ ــرا♥
زندگی ! کلاهت را بـه هوا بیانداز . . . که من دگر جان بازی کردن ندارم ! تو بردی . . .
♥سَمیـــ ــرا♥
کنار ِ پنجره سیگار می کشید … خسته بود …. آنقدر خسته که یادش رفت بعد از آخرین پُک ، سیگار را به پایین پرت کند … نه خودش را … دیـر آمدی باران … من در جــایـــی در حجـــم نبــودن کســی خشکیـــدم . .
♥سَمیـــ ــرا♥
آن روزها… زمان تحصیل در دانشگاه پسری در دانشکده ما بود خوش هیکل،زیبا رو با چشمان آبی! آن روز افسوس چشمانش را میخوردم! ای کاش چشمان من نیز رنگی بود.. تا در نگاه آنکس که برایم مهم بود من نیز به حساب می آمدم! … این روزها… پسری را می بینم خوش ذات،تنها و پاک با چهره ای معمولی! امروز به نگاه او حسادت می کنم! ای کاش نگاهم رنگی بود.. تا آنکس که برایش مهم بودم را به حساب می آوردم!
♥سَمیـــ ــرا♥
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ،هیچی نیست.
قصه اینجاست که باید بود،باید خواند
پشت این پنجره ها باز هم باید ماند،
ونباید که گریست
باید زیست.
“حسین پناهی”
♥سَمیـــ ــرا♥
با من از عشق نگو من و تو که دگر میدانیم عشق چقدر بی معناست
♥سَمیـــ ــرا♥
ای غصه مرا دار زدی خسته نباشی آتش به شب تار زدی خسته نباشی ای غصه دمت گرم که در لحظه ی شادی با رگ رگ من تار زدی خسته نباشی!!!
♥سَمیـــ ــرا♥
عاشقت خواهم ماند…………..بی آنکه بدانی.
دوستت خواهم داشت …………….بی آنکه بگویم.
درد دل خواهم گفت…………بی هیچ کلامی.
گوش خواهم داد ………………..بی هیچ سخنی.
در آغوشت خواهم گریست…….بی آنکه حس کنی.
در تو ذوب خواهم شد ………..بی هیچ حرارتی.
♥سَمیـــ ــرا♥
یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کنی......
♥سَمیـــ ــرا♥
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﺎﺭﻭ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺧﯿﺮ ﯾﺎ “ ﺟﺎﺭ ” ﺯﺩﯾﻢ ﯾﺎ “ﺟﺎ ” ﺯﺩﯾﻢ
@✿.•*´BITA ✿.•*´
13 سال و 7 ماه و 21 روز و 12 ساعت و 6 دقيقه قبل