روزی شیخ ادعای معجزت نمودندی و بر کوی و بر زن عبا بر سر کشان هوار کردندی که ای ایهالناس مرا معجزتی دخول کرده بیایید که بر شما واردش کنم.
خشتکیان و اهالی خشتکستان بر او هجوم آوردند که چیست یا شیخ؟
گفت همانا مرا نیرویی ست که نباتات را به فرمان خویش در آورده ام.
پرسیدند چگونه ... گفت بیایید ببینید
پس با مردم به نزدیکی اولین درخت رفتند و شیخ به صدای بلند ندا در داد که ای درخت به سمت من بیا ... درخت شیخ رو تخمش هم حساب نکرد! ... شیخ خشکی بالا نیاورد و دوباره گفت ای درخت به سمت من بیا ... درخت شیخ را به تخمش حواله داد ... شیخ عربده ای از اعماق خشتک بر کشید که دیوث با توام! نزد من بیا ... درخت لج کرده پشتش را به شیخ کرد ... شیخ که دید اوضاع خراب است ... به نزد درخت رفت.
مریدان خشتک دریدند که یا شیخ این چه حرکتی ست درخت باید نزد شما می آمد ، چرا شما رفتید.
شیخ لبخندی زد وگفت : از آداب رفتار بزرگان تواضع است .. چون درخت به سمت من نیامد من به سمت او رفتم.
مریدان که چنین شنیدند خشتک ها را به هم گره زده ته به بیابان گذاشتند.
دیشب با داداشم نشستیم پای هندونه جاتون خالی با قاشق تمام مغزش رو تراشیدیم و خوردیم بابام از اونور داد میزنه میگه : یه ذره هندونه بزارید بمونه روی اون پوست تا رومون بشه بزاریمش دم در ! اینجوری مردم فک میکنن بز تو خونه بستیم
@✿.•*´BITA ✿.•*´
13 سال و 7 ماه و 24 روز و 13 ساعت و 9 دقيقه قبل