sania
صدا کن مرا! صدای تو خوب است... صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست که در انتهای صمیمیت حزن می روید ...
sania
دلم یک اتفاق می خواهد
یک تلفن نا آشنا
با بی میلی تمام جواب دهم
و
صدای تو.....!
sania
و ناگهان ديدم در کنار فرعون ها و قارون ها که به بردگيمان مي خريدند و به بيگاريمان مي کشيدند، ديگراني نيز به نام جانشينان پيامبران سرکشيدند، روحانيان رسمي.
sania
صدای معلم در کلاس می پیچد ... جاهای خالی را با کلمات زیر پُر کنید .. و من هنوز نمیدانم... جای خالی تو را چه چیز پُر خواهد کرد ... !
sania
پشت چراغ قرمزپسرک باچشمانی معصوم ودستانی کوچک گفت: چسب زخم نمیخواهید؟ پنج تاصدتومن، آهی کشیدم و باخود گفتم تمام چسب زخمهایت راهم که بخرم نه زخمهای من خوب میشودنه زخمهای تو…
sania
زندگی سراسر فریادم میزند اما نمیدانم به کجا مرا میخواند... گاهی غم ؟ گاهی تنهایی ؟ پس شادیش را در کجا پنهان کرده !!!
sania
صدایی که از جیب پالتوی من می آید از آن هیچ موبایل نداشته ای نیست دستان نیمه آهنی من است که دارد از فرط بی کسی زنگ می زند...
sania
گفتند عینک سیاهت را بردار دنیا پر از زیباییست!!! عینک را برداشتم.. ...... وحشت کردم از هیاهوی رنگها عینکم را بدهید میخواهم به دنیای یکرنگم پناه برم
sania
کاش غم و غصه هم قیمتی داشت، مجانی است لعنتی، همه می خورند ...
sania
خوب هم كه باشی از بس بدی دیده اند ، خوبیهایت را باور نمیكنند ... نفرین به شهری كه در آن غریبه ها آشنا ترند ...
sania
· اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است...