سارای
حالا که آمده ای هی دست و دلم را نلرزان هی دلواپسم نکن اگر نمی مانی بیابانهای بی باران......منتظرم هستند
سارای
مردها همواره میخواهند اولین عشق یک زن باشند و زن ها دوست دارند آخرین عشق یک مرد باشند
سارای
پرم از اشک آنقدر که دنیا باید چتر بر سرش بگیرد . . . بـا احـتـیـاط مـرا ورق بـزن ... تـمـام ِ عـاشـقـانـه هـایـم درد مـے کـنـد ...
سارای
به هـمـان سـادگـی کـه کـلاغ ِ سـالـخـورده بـا نـخـستـین سـوت ِ قـطـار سقـف واگـن مـتـروک را تـرک می گـویــد دل ، دیـگــــر در جـای خـود نیـسـت بـه همـیـن ســادگـی
سارای
درراه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم یک قطره آبم که در اندیشه دریا افتادم وباید بپذیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم این کوزه ترک خورد ! چه جای نگرانی است من ساخته از خاک کویرم که بمیرم خاموش مکن آتش افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
سارای
موجیم و وصل ما، از خود بریدن است ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است تا شعله در سریم، پروانه اخگریم شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم پرواز بال ما، در خون تپیدن است پر می کشیم و بال، بر پرده ی خیال اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است ما هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش آیین آینه، خود را ندیدن است گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را خامیم و درد ما، از کال چیدن است
سارای
انسانها برای عشق ورزیدن آفریده شدند و اشیاء برای استفاده شدن علت این همه مشکلات... ما در دنیا این است که به اشیاء عشق ورزیده می شود و از افراد استفاده می شود.......!
سارای
هیچکس فکر نکرد، که درآبادی ویران شده دیگر نان نیست؛ و همه مردم شهر بانگ برداشته اند: که چرا سیمان نیست؛ و کسی فکر نکرد: که چرا ایمان نیست؟ و زمانی شده است که به غیر از انسان، هیچ چیز ارزان نیست؛
سارای
خـــدایـــا . . . تـــو کـــه اون بـــالــایـــی بـــهـــتـــر دیـــد داری ؛ یه نگاه کن ببین کلید خوشبختی من کجا افتاده . . . گم شده !
سارای
قــابــل تــوجــه هــمــه آقــا پــســرا و هــمــه دخــتــر خــانــوم هــا ؛ عــــشــــق فــــقــــط عـــزیـــزمـــو دوســـتـــت دارم نــــیــــســــت ! عشق اینه که تو هر شرایطی باهاش باشی حتی اگه نــفــهــمــه و توی کما باشه!
سارای
زغم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
سارای
هنوز نا تمام... یعنی ; وقت رفتن است باز همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان ... چقدر زود ـ دیر می شود.
سارای
دریچه چشمانم را بر روی هر چه دوست می دارم لحظه لحظه می بندم تا شاید آینده ام را در آن آسمان سپید نظاره کنم اما ناگهان؛ پلکهای بسته ام با مرواریدهای سپید گشوده می شود و رویاهای سپیدم را ویران می کند
سارای
ذهنم پريشان است قلبم بيقرار است افکارم شوريده اند و درمانده ام پس رشته زندگيم را به دستهاي امن تو مي سپارم توفان ميخوابد... و آرامش تو حکمفرما ميشود خــــــــدايــــــا! اگر صلاح تو بر من در سوختن من است ميسوزم خدايا شکرت.... با همه سختي ها... با همه غم ها... با همه بغض ها... و با .........
سارای
گل سرخي رابه من بخشيد و رفت عاقبت برعشق من خنديد ورفت اشك درچشمان سردم حلقه زد بي مروت گريه ام راديد و رفت ...