دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

setare
زن - مجرد
امتیاز: 101.55

دنبال‌کنندگان

(45 کاربر)

بازدید

setare
setare

سلام صبح همه به خیرو شادی باشه

setare
setare

bye bye

setare
setare

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم كنی شاید امشب سوزش این زخم ها را كم كنی آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم كنی

setare
setare

یک نفردلتنگ است یک نفرمی گریدیک نفرسخت دلش بارانی است یک نفردرگلوی خویش بغض خیس وکالی داردیک نفرطرح وداع میکشدروی گل سرخ خیال......

setare
setare

دل اگر بهر عزیزان نشود گاهی تنگ نامش هرگز ننهم دل ، که به آن گویم سنگ

setare
setare

بی وفایی کن وفایت میکنند/ با وفا باشی خیانت میکنند/ مهربانی گرچه آیین خوشیست/ مهربان باشی رهایت میکنند

setare
setare

@نوید شایسته تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت یگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست برو مسافر جاده قدم های تو را دلتنگ است …

این ارسال را بازنشر کرده است.
setare
setare

دوستی شوخی سرد آدماست ، بازی شیرین گرگم به هواست ، واسه کشتن غرورمن و تو ، دوستی توطئه ثانیه هاست

setare
setare

دلتنگی هایم را به بند میکشم شاید روزی لایق گریبانت شوند

setare
setare

سلام دوستانم

setare
setare

خدانگهدار دوستان عزیزم بای بای

setare
setare

تنها چیزی که باید از زندگی آموخت فقط یک کلمه است میگذذذذذذذذرد

این ارسال را بازنشر کرده است.
setare
setare

سلام دوستای دنبالری عصرتون بخیر

setare
setare

دو راهب و یک دختر زیبا :دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند. لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت. از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود . یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .راهبها به راهشان ادامه دادند.اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “ و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “ راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “

setare
setare

hiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii donbaleriune azizam