وقتی موسی اومد مناجات کرد گفت بارون نمیاد ندا رسید موسی یه نفر بین شما خیلی سیاه و آلوده است بگو پاشه بره من رحمتم و نازل کنم... موسی اومد گفت خدای من میگه به خاطر یه نفر رحمت من نازل نمی شه، پاشه بره... تا این حرف و گفت گنه کاره سرش و آورد پایین، دلش لرزید، گفت خدا... یه عمر آبرو داری کردی حالا می خوای من و رسوا کنی؟! گفت خدایا همین یه دفعه ارو هم آبرو داری کن! تا این حرف و زد بارون شروع کرد به باریدن... مردم تعجب کردن! گفتن موسی کسی بلند نشد بره! ندا رسید موسی ما با بنده امون آشتی کردیم! یه لحظه! سوال کرد موسی: خدایا میشه به من بگی این بنده کی بود؟! ندا رسید موسی وقتی گنه کار بود آبروش و نبردم، حالا که با ما رفیق شده آبروش و ببرم؟! . . . پس تو اینقدر مهربونی که با یه لحظه پشیمونی یه بنده گنه کارت باهاش رفیق میشی! من الان پشیمون از همه گذشته ام... آشتی؟
@ممد ممد رفیق فکر نمیکنی وقتش هست که لحظه ای که داره افتاب میتابه تو از ماشینت فورد موستانگ اروم پیاده بشی عینکت و برداری با غرور بری تو هتلت ؟ همه دورت باشن با فلش دوریناشون تورو به حال بیارن ...
خیلی با حال بود.
و در پاسخ بد سوالتون شیخ باید بگم مطمانن همه یه بار تو طوله زندگی این اتفاق براشون میوفته این یه نوع تمرینه ناخاسته هست برایه بالا بردن درجه صبر و استقامت در برابر سختی ها
مثه عروسي ميمونه كه تور سفيد رو سرش گذاشته
12 سال و 10 ماه و 26 روز و 16 ساعت و 14 دقيقه قبلعروس سیاه منظورته؟!
12 سال و 10 ماه و 26 روز و 16 ساعت و 14 دقيقه قبلعروسش شايد از سياه هاي آبودان بوده ولك
12 سال و 10 ماه و 26 روز و 16 ساعت و 11 دقيقه قبل