shayan
هرگز به دستش ساعت نمیبست .....
♥♥ دنيا ♥♥
ﻭ ﺗﻮ ... ﯾﮏ ﺗﻨﻪ ﺗﻤﺎﻡِ " ﯾﮑﯽ ﻧﺒﻮﺩ " ﻫﺎﯼِ ﻗﺼﻪ ﻣﻨﯽ.
♥♥ دنيا ♥♥
و تـازه مـیفـهـمـم کـه بـرف خستـگـی خــداست! آنـقـدر کـه حس مـیکنـی پاک کـنـش را بـرداشتـه مـیکـشـد روے نـام مـن روے تـمـام خـیـابـانهـــا خـاطـرههـا....!
♥♥ دنيا ♥♥
ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﭼﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻣﯿﺸﻮﯾﻢ! ﻧﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ ﻧﻪ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﭼﻪ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ !
♥♥ دنيا ♥♥
مترسکِ دلت را به پاسبانی گنــــدم های طلایی خوش نکن، دیرگاهیست از خانه های این شهر به جای بوی نان، بوی گــَندِ ، بوی آدمیتی از دست رفته به مشــــام مــی رســـد
هرگز به دستش ساعت نمیبست
13 سال و 9 ماه و 7 روز و 13 ساعت و 41 دقيقه قبلروزی از او پرسیدم
پس چگونه است سر ساعت به وعده میآیی ؟
گفت: ساعت را از خورشید میپرسم
پرسیدم: روزهای بارانی چهطور ؟
گفت: روزهای بارانی
همه ساعتها ساعت عشق است !
-راست میگفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود...
مثه من
13 سال و 9 ماه و 7 روز و 13 ساعت و 40 دقيقه قبل